زمانی که در مراسم هفتم شهید سید کاظم حسینی شرکت کرده بودند به دوستان و نزدیکان خود گفته بودند که به زودی شهید خواهند شد و در کنار قبر شهید حسینی به خاک سپرده تدفین می شوند و این امر پس از اندکی محقق شد.
برای رفتن به جبهه روز شماری میکرد. محدودیت سن و رضایت خانواده یکی از موانع رفتن به جبهه او بود. برای اعزام در بسیج سپاه ثبت نام کرد.صبح روز اعزام دفتر و کتاب مدرسه اش را گرفته و به بهانه مدرسه رفتن از خانواده خدا حافظی میکند.
همه همت اسماعیل، جذب جوانان به انجام ورزش بود. حتّی در آخرین دیدار به من گفت: هیچوقت جوانان را رها نكنید و آن-ها را همیشه با برنامه¬های ورزشی و فرهنگی مشغول كنید.
در آغوش خانواده ای مومن و خداشناس، با اوضاع اقتصادی نسبتاً معمولی که از زحمات پدری کشاورز، در جهت کسب روزی حلال و تامین معاش خانواده بدست می آمد به رشد و تکامل رسید.
همسر شهید به ایشان می گفت: اگر رضایت بدهم که شما بروی، من با شش تا بچه چه کار کنم؟ شهید می گفت: سیده! تو ناراحت نباش، رضایت بده من بروم، اگر شهید شدم، اجرش نصف برای من و نصف برای تو.