رمضانعلی میرزاپور
شهید رمضانعلی میرزاپور
تیر ۱۴, ۱۴۰۵
نظرعلی صفری
وصیت نامه شهید نظرعلی صفری
تیر ۲۴, ۱۴۰۵
رمضانعلی میرزاپور
شهید رمضانعلی میرزاپور
تیر ۱۴, ۱۴۰۵
نظرعلی صفری
وصیت نامه شهید نظرعلی صفری
تیر ۲۴, ۱۴۰۵

زندگی‌نامه‌ی روایی شهید یدالله صفری؛ روایتی از دل تاریخ و خاطره‌ها

کودکی در سایه‌ی ایمان

سال ۱۳۳۹ بود، توی یکی از محله‌های قدیمی و مذهبیِ بابلسر، توی خانواده‌ای که بوی قرآن و دعا توش پیچیده بود، یدالله چشم به دنیا باز کرد. از همون روز اول، پدر و مادرش توی گوشش اذان گفتن و اسم قشنگ «یدالله» رو روش گذاشتن، ولی توی کوچه و محله، همه صمیمانه صداش می‌کردن «عظیم». انگار این اسم کوچولو، برازنده‌ی اون دل بزرگش بود.

یدالله دومین پسر خانواده بود؛ ولی از همون بچگی، یه جور بزرگ‌منشی و وقار خاصی داشت که همه رو به تحسین وا می‌داشت. پدرش که مردی متدین و خوش‌نام بود، خیلی زود یدالله رو با مسجد و هیئت آشنا کرد. اون سال‌ها، توی محله‌شون هیئت مذهبی خیلی فعال بود؛ هر هفته کلاس قرآن و کلاس احکام برگزار می‌شد و یدالله با ولع و شوق وافری، خودش رو به اون جلسات می‌رسوند. دلش می‌خواست از همون سن و سال کم، احکام دین رو درست یاد بگیره و با کلام خدا مأنوس بشه.

دوران ابتدایی رو توی همون مدرسه‌ی محل گذروند، راهنمایی رو رفت کله‌بست و دبیرستانش هم شد بابلسر. توی همه‌ی این سال‌ها، هم درسش رو خوب می‌خوند، هم اهل مسجد و هیئت بود. معلمهاش همیشه به خانوادش می‌گفتن که این پسر، غیر از درس، یه چیز دیگه‌ای توی دلش داره که اون رو از بقیه جدا می‌کنه؛ یه نور ایمانی که توی چشمانش موج می‌زد.


طلوع انقلاب در دل یک نوجوان

اواخر دهه‌ی پنجاه بود که فضای کشور کمکم عوض می‌شد. حکومت ستم‌شاهی هنوز پابرجا بود، ولی دل‌های مردم، مخصوصاً جوون‌ها، پر از خشم و اعتراض بود. یدالله که حالا نوجوانی پرشور و بیدار شده بود، نمی‌تونست نسبت به این فضا بی‌تفاوت باشه. هر روز خبرای جدید و اعلامیه‌هایی که توی خیابون پخش می‌شد رو با دقت دنبال می‌کرد.

رفته‌رفته فعالیت‌هاش جدی‌تر شد. عضو هیئت مذهبی محل بود، ولی دیگه فقط نماز و دعا نبود؛ بحث‌های سیاسی و انقلابی هم توی جلساتشون داغ بود. یدالله هر جا که می‌رفت، سعی می‌کرد خبرای واقعی رو به مردم برسونه. توی کوچه‌پس‌کوچه‌های محله، اعلامیه‌های امام رو پخش می‌کرد و مردم رو به تظاهرات دعوت می‌کرد. هر راه‌پیمایی که توی شهرستان یا محلات اطراف برگزار می‌شد، یدالله رو توی صف‌های اول می‌دیدی؛ با شور و حرارت خاصی شعار می‌داد و دیگران رو هم همراه می‌کرد.

 

نکته‌ی جالب این بود که یدالله هیچوقت از بحث با مخالفین نمی‌ترسید. اون روزها، منافقین و عناصر ضد انقلاب توی بعضی جلسات و خیابون‌ها سعی می‌کردن جوّ رو به نفع خودشون تغییر بدن. ولی یدالله با آرامش و منطق، پای حرفش می‌ایستاد و با اونا بحث می‌کرد. یه روز، در همون بابلسر، چند نفر از منافقین که از حرف‌های حساب‌شده‌اش کفری شده بودن، وقتی اون رو تنها گیر آوردن، با چوب و چماق به جانش افتادن. اونقدر زدنش که سر و صورتش پر از خون شد. ولی یدالله حتی یه لحظه هم از آرمانش دست نکشید. وقتی به خونه برگشت، با همون صورت زخمی به مادرش گفت: «مادر، اینا هر کاری دوست دارن بکنن، من تا نفس دارم پای این راه می‌مونم.»

پیروزی و آغاز خدمت خالصانه

با پیروزی انقلاب اسلامی، یدالله نفس راحتی کشید، ولی دست از فعالیت برنداشت. حالا نوبتِ آباد کردن جامعه بود. از همون روزهای اول، رفت سمت کلاس‌های نهضت سوادآموزی و تصمیم گرفت توی روستا کار مهمی انجام بده. هر روز بعدازظهر، بساط درس رو توی مسجد جامع پهن می‌کرد. کتابای درسی رو با خودش می‌برد و به بی‌سوادها و کم‌سوادها درس می‌داد. بعضی از شاگردهاش زن‌های مسن بودن که تا اون موقع حتی اسم خودشون رو هم نمی‌تونستن بنویسن. یدالله با صبر و حوصله، یه‌یه‌واسمون بهشون یاد می‌داد. راستی یادم نره که خودش هنوز جوون بود، ولی اونقدر متین و باوقار رفتار می‌کرد که همه بهش احترام می‌ذاشتن.

سپاه و جبهه؛ نفس‌های تازه در مسیر عشق

سال ۱۳۶۰ بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رسماً شکل گرفت و یدالله، بی‌هیچ تردیدی، عضو این نهاد شد. برای اینکه خودش رو محک بزنه، همراه با یه گروه از همرزمانش عازم جنگل آمل شدن تا با منافقین و ضد انقلابی که اونجا پناه گرفته بودن، درگیر بشن. اون روزها، درگیریای که توی جنگل پیش اومد، یه تجربه‌ی سخت ولی شیرین برای یدالله بود؛ اونجا یاد گرفت که چطور توی شرایط سخت، خونسردی خودش رو حفظ کنه و کنار دوستاش بجنگه.

همون سال، یعنی ۲۷ شهریور ۱۳۶۰، یه اتفاق مهم دیگه توی زندگی‌اش افتاد؛ با دختری مؤمن و مهربون ازدواج کرد که خیلی زود، آرامش و صفای خاصی به زندگی‌اش بخشید. حاصل این ازدواج هم سه پسر بود که هر کدوم، یادگارهای عزیزی از یدالله شدن.

 

یدالله توی سپاه، مسئولیت‌های مختلفی داشت. مدتی توی بخش عملیات فعالیت می‌کرد، مدتی هم به عنوان محافظ شخصیت، کنار امام‌جمعه‌های بابلسر، فریدونکنار و بهنمیر بود. اونقدر مسئولیت‌پذیر بود که هر جایی می‌رفت، فرماندهان بهش اعتماد کامل داشتن. دوره‌های آموزشی مختلفی رو گذروند و چند سالی هم توی سپاه محمودآباد خدمت کرد. سال ۱۳۶۴، فرماندهی پایگاه مقاومت بسیج محل رو هم قبول کرد و با جون و دل، اونجا رو هم سامون داد.


جنوب و غرب؛ شناسایی عاشقانه‌ی خط‌های دشمن

سال ۱۳۶۴ بود که اعزامش به جبهه‌ی جنوب شروع شد. اونجا توی عملیات والفجر ۸، یکی از سخت‌ترین و حساسترین عملیات‌ها، به عنوان غواص شرکت کرد. شب‌های تاریک و آب‌های سرد، هیچ‌کدوم نمی‌تونست جلوی اراده‌ی پولادینش رو بگیره. توی همون عملیات بود که به خاطر شجاعت و هوشیاری‌اش، مسئولیت بیسیم‌چی گردان بهش سپرده شد.

بعد از والفجر ۸، توی گردان مسلم به خدمتش ادامه داد و سال ۱۳۶۶ به جبهه‌ی غرب اعزام شد. اونجا مأموریتش خیلی حساس‌تر شد؛ بخش حفاظت اطلاعات و شناسایی منطقه. یدالله باید می‌رفت جلوتر از همه، تا عمق منطقه‌ی دشمن، مسیرها رو شناسایی کنه، مواضع عراقی‌ها رو دقیقاً مشخص کنه و برای نیروهای رزمی، بستر عملیات رو آماده کنه. این کار یعنی گام برداشتن توی دل خطر؛ چون یه لحظه بی‌احتیاطی می‌تونست به قیمت جونش تموم بشه. ولی یدالله با وجود اینکه می‌دونست هر لحظه ممکنه به شهادت برسه، با لبخند می‌رفت توی دل دشمن و برمی‌گشت. منطقه‌ی عملیاتی والفجر ۱۰، مریوان، آبادان و شلمچه؛ همه‌ی اینها رو بارها رفت و برگشت و اطلاعات حیاتی رو به فرماندهان رسوند.

مرخصی و پاره‌کردن برگه‌ای که تقدیر را عوض کرد

یه روز که برای استراحتی کوتاه از منطقه‌ی شلمچه مرخصی گرفته بود، با برگه‌ی مرخصی توی دست، اومد پادگان شهید بهشتی اهواز. خسته بود، دلش برای خانواده تنگ شده بود، ولی هنوز فرصت نکرده بود به خونه برسه که خبری توی پادگان پیچید: «عراق با کمک نیروهای آمریکایی مستقر در خلیج فارس، به فاو حمله کرده و می‌خوان دوباره منطقه رو تصرف کنن!»

همین که یدالله این خبر رو شنید، انگار نه انگار که خسته بود یا مرخصی داشت. چشمانش برق زد، نفس عمیقی کشید و بدون اینکه حتی یه لحظه فکر کنه، برگه‌ی مرخصی رو جلوی چشم همرزمانش پاره کرد و گفت: «وقتی بچه‌هام توی فاو دارن می‌جنگن، من نمی‌تونم برم خونه راحت بخوابم!»

اون روز، خیلی از بچه‌ها همین کار رو کردن. یدالله با یه گروه از همرزمانش، داوطلبانه و با اشتیاق وصف‌نشدنی، راهی فاو شدن. توی اون منطقه، درگیریای خیلی شدید و سنگین رخ داد که تا مدتها، یاد و خاطره‌اش تو دل رزمنده‌ها موند. توی همون درگیری بود که یدالله به شدت مجروح شد؛ تیر و ترکش همه‌جای بدنش رو نشانه گرفته بود، ولی هنوز نفس می‌کشید. سریعاً به بیمارستان صحرایی فاطمه الزهرا (س) منتقل شد، ولی جراحت‌اش اونقدر عمیق و گسترده بود که پزشکا دیگه کاری از دستشون برنمی‌اومد.

تا اینکه سی‌ام فروردین ۱۳۶۷، روح بلندش به آسمون پر کشید و به برادر شهیدش نظرعلی ملحق شد. همون‌طور که خودش همیشه دوست داشت، با پیراهن سفیدی که نماد پاکی و شهادتش بود، از این دنیا رفت تا توی بهشت، مهمان خدا بشه.

همین که یدالله این خبر رو شنید، انگار نه انگار که خسته بود یا مرخصی داشت. چشمانش برق زد، نفس عمیقی کشید و بدون اینکه حتی یه لحظه فکر کنه، برگه‌ی مرخصی رو جلوی چشم همرزمانش پاره کرد و گفت: «وقتی بچه‌هام توی فاو دارن می‌جنگن، من نمی‌تونم برم خونه راحت بخوابم!»


آخرین وداع، اولین دیدار در بهشت

آخرین باری که یدالله به مرخصی اومد، تازه سومین پسرش محمد به دنیا اومده بود. چند روزی موند، بچه رو بغل کرد، پیشونی‌اش رو بوسید و رفت. گویا می‌دونست که دیگه برنمی‌گرده؛ ولی رفتنش، یه نوع پرواز بود به سمت معشوق. تا اینکه چند روز بعد، پیکر پاک و مطهرش رو به آغوش خانواده‌اش برگردوندند، این بار نه به عنوان یه پدر یا همسر، بلکه به عنوان یه شهید سرافراز که توی دیار خودش، کنار کانون گرم خانواده، آروم گرفت.

و امروز، اسم یدالله صفری، نه فقط توی دفترچه‌های سپاه، که توی دل مردم بابلسر، توی خاطره‌های بچه‌های محل، و توی نجواهای شبانه‌ی همرزمانش، زنده و پاینده‌ست. راهی که اون رفت، با خونش آبیاری شد و حالا هر رهرویی که از کنار مزارش می‌گذره، یه فاتحه می‌خونه و یادش رو گرامی می‌داره.


اطلاعات پرونده شهید یدالله صفری

کد ایثارگری: 5774

محل تولد:  ایران ، استان مازندران ، شهرستان بابلسر

شغل:  پاسدار

تاریخ شهادت: 1367/01/29

نام پدر: علی اکبر

تاریخ تولد: 1337/04/12

تحصیلات:   دیپلم

محل شهادت: فاو

همرزم شهید می‌گه:

«یه روز خبر شهادت طلبه‌ی شهید علی ابراهیمی به ما رسید. من و یدالله سوار ماشین شدیم و رفتیم روستای رودبست که توی مراسم هفتمش شرکت کنیم. غروب شده بود و وقتی رسیدیم، مراسم تموم شده بود. برگشتیم هفت‌تپه و چند روز بعد نیروها رو اعزام کردن به منطقه‌ی مهران. یدالله به عنوان بیسیم‌چی گردان رفت، ولی من موندم که کارای تعاون رو تموم کنم. چند روز بعد، من و شهید مریجی هم رفتیم مهران. بعد از عملیات و فتح مهران، نیروها اومدن عقبه. من رفتم گردان مسلم و اونجا بود که یدالله خبر شهادت اسماعیل رو بهم داد. اون شب تا صبح، همه با هم گریه کردیم و عزاداری. بعد از چند روز، من و یدالله مرخصی گرفتیم و رفتیم مراسم هفتم اسماعیل. از اول خط اجاکسر، مردم پیاده حرکت کرده بودن؛ حدود ۴ کیلومتر تا رودبست، همه با پای پیاده تشییع می‌کردن. ما هم که پیاده بودیم، به جمعیت پیوستیم تا رسیدیم به خونه‌ی شهید. بعد از مراسم و خاک‌سپاری، اسماعیل رو کنار همون شهید علی ابراهیمی دفن کردن. اون روز فهمیدم که یدالله چقدر به همرزمانش وفاداره؛ هیچوقت یادشون رو نمی‌ذاره و براشون احترام خاصی قائله.»