
خاطراتی از شهید نعمت الله عزیزی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید حبیب علیپور
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید نعمت الله عزیزی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید حبیب علیپور
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطرهی شهادت؛ الهام الهی به پدر شهید
مرحوم حاج صادق آقاجانی، پدر شهید، خاطرهای شگفتانگیز از لحظهی شهادت فرزندش تعریف میکند که نشان از عنایت الهی و ارتباط عمیق روحی بین پدر و فرزند دارد. او میگوید:
«چند روزی میشد که مسعود از مرخصی به محل خدمتش، اسلامآباد غرب، رفته بود. حدود ساعت چهار بعد از ظهر، روز ۷ آبان ۱۳۶۵، در زمین شالیزاری مشغول کار بودم که ناگهان حالم خوش نبود. یک دفعه چشمم سیاهی رفت و عرق سردی از سروصورتم جاری شد. بیاختیار روی زمین نشستم و در همین حین، صدای پسرم مسعود را شنیدم که مرا صدا کرد. من هم با همان حال، نگاهی به دور و برم انداختم ولی از مسعود خبری نبود. یک دفعه به خودم آمدم و گفتم: مسعود که همین چند روز پیش از مرخصی رفت! به هر صورتی بود، خودم را تا منزل رساندم و فردای آن روز، خبر شهادت مسعودم را آوردند.»
بعدها، همرزمان شهید، زمان شهادتش را دقیقاً همان زمانی اعلام کردند که پدر، آن حالت روحی و جسمی دگرگون را تجربه کرده بود و صدای فرزندش را شنیده بود. این همزمانیِ عجیب، نشان از پیوندی ناگسستنی و الهام الهی بود که به پدر، خبر شهادت فرزندش را داده بود.
خاطرهی پدر از اصرار شهید برای رفتن به جبهه
پدر شهید، با بغضی عمیق، از اصرار مسعود برای رفتن به جبهه تعریف میکند:
«به او گفتم: "من خدمتت را میخرم! تو اصلاً نباید به خدمت بروی." اما او نپذیرفت و برای خدمت، وارد سپاه شد. وقتی برای بار اول میخواست به جبهه برود، به او گفتم: "نرو!" اما ناراحت شد و با لحنی قاطع و منطقی به من گفت: "پدر جان! هفت پسر داری، نمیخواهی یکی را در راه خدا بدهی؟!"»
این جملهی پرصلابت مسعود، پدر را متقاعد کرد که راه فرزندش را بپذیرد و او را در این مسیر مقدس همراهی کند.
پدر شهید می گوید: ایشان در کارهای خود بسیار محتاط بوده و دقت می کردند. او از اسلحه می ترسید. یادم می آید شبی در منزل اسلحه داشتیم و وی درون ایوان خوابید. از او پرسیدم چرا اینجا خوابیدید گفت داخل اتاق اسلحه است و به این دلیل بیرون آمدم.


برادر شهید- داریوش- می گوید: ایشان همیشه در مسجد بودند و در محافل و مجالس دینی و مذهبی اهل بیت شرکت می کردند. عشق و علاقه خاصی نسبت به نمازهای جمعه و جماعات داشت حتی زمانی که محصل بود از طریق مدرسه به نماز جمعه می رفت. تمام وظایف خود را در حد فهم و درک خود انجام می داد. به واجبات و مستحبات بسیار علاقه نشان می داد و از محرمات و مکروهات دوری می کرد. اخلاقش با والدین و اهالی محل بسیار خوب و محترمانه بود. ایشان روحیه ای شاد و دوست داشتنی داشتند. با همسایگان و اقوام نیز بسیار با متانت و آرامش برخورد می کرد. در هنگام بیکاری و فراغت به کارهای مزرعه و کارهای برقی می پرداخت. عشق و علاقه خاصی نسبت به جبهه و جنگ با دشمن داشت.
خاطرات از زبان برادر شهید
برادر شهید، چنگیز آقاجانی، خاطرهای مشابه با پدر از لحظهی شهادت نقل میکند:
«من به اتفاق پدرم در زمین کشاورزی مشغول کار بودیم که یک دفعه شنیدیم پدرم گفت: "بله، چیه پسرم؟!" من به او گفتم: "چی شد پدر؟" او گفت که مسعود شهید شد. آمدیم منزل و فردای آن روز خبر شهادت برادرمان را آوردند.»





