خاطراتی از شهید حبیب علیپور

مسعود آقاجانی
خاطراتی از شهید مسعود آقاجانی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
تصاویر بازسازی شده
آلبوم تصاویر بازسازی شده
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
مسعود آقاجانی
خاطراتی از شهید مسعود آقاجانی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
تصاویر بازسازی شده
آلبوم تصاویر بازسازی شده
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
پدر شهید (غضنفر علی‌پور) با لبخندی آمیخته به حسرت می‌گوید:

«حبیب به شکار علاقه‌ی زیادی داشت. طوری که هر جا من برای شکار می‌رفتم، او با من می‌آمد. به حدی رسید که برای خودش تفنگ خرید و به تنهایی به شکار می‌رفت. اما نکته‌ی جالب این بود که در شکار، همیشه به دیگران کمک می‌کرد. یکی از خصلت‌های خوبش، کمک به دیگران بود و هیچ‌گاه این کار را ترک نمی‌کرد.»

برادر شهید (محمدتقی علی‌پور) تعریف می‌کند:

«زمانی که در محل ما مسجد مهدیه را می‌ساختند، حبیب دائماً در کنار مسجد، به سازندگان کمک می‌کرد. به خاطر اخلاق خوبی که داشت، باعث جذب چند نفر دیگر برای کمک به کار مسجدسازی می‌شد. هر کسی او را می‌دید، تحت تأثیر رفتار نیکویش قرار می‌گرفت و به کار خیر ترغیب می‌شد.»

مادر شهید (زهرا حسین‌زاده) با چشمانی اشکبار می‌گوید:

«وقتی حبیب برای آخرین بار به مرخصی آمد، با همه‌ی دفعات قبل فرق داشت. هنگام خداحافظی، بسیار شاد و خوشحال بود، انگار می‌دانست که این آخرین مرخصی اوست. لبخند بر لب داشت و با همه با شوق خداحافظی کرد. پس از مدتی از رفتن او، خبر شهادتش را آوردند...»

شعبان‌علی‌پور (همرزم شهید) روایت می‌کند:

«من در گردان (ش م ر) بودم و به منطقه‌ی اروند رفتم. آنجا قربانعلی جعفری را دیدم که سرباز بود و آدرس شهید محمدحسین علی‌پور را به من داد. رفتم به مقرشان؛ چون آن منطقه را قبل از عملیات والفجر ۸، حین و بعد از عملیات بودم، برایم آشنا بود. از ماشین پیاده شدم و از دور دیدم که یک سرباز در مقابلم ایستاده و مرا نگاه می‌کند. من او را نشناختم، چون مدتی بود حبیب را ندیده بودم و هیکل و قیافه‌اش کاملاً تغییر کرده بود؛ ورزیده و خوش‌قیافه شده بود.

رفتم به طرف سنگرشان و دیدم آن سرباز جوان به طرفم آمد. سلام علیک کردیم و وقتی به او نزدیک شدم، تازه فهمیدم که حبیب خودمان است! همدیگر را در بغل گرفتیم و هر دو خوشحال بودیم؛ واقعاً حالت عجیبی داشت. مدتی با هم بودیم و اولین حرفی که زد، با خوشحالی و لبخند گفت که ازدواج کرده است. خیلی خوشحال شدم. نامه‌ای به خانواده نوشت و به من داد تا برایشان بیاورم، چون می‌خواستم به مرخصی بیایم.

در روزهای آخر مرخصی‌ام، شب قبل از بازگشت به منطقه، در مسجد جامع بودم که خبر شهادتش به من رسید. فردا صبح، من و برادرش اسحاق خواستیم برویم سپاه بابلسر که خبر بگیریم، اما گروه خبر بنیاد شهید را در محل دیدیم. به آنها گفتم که شما بروید و من خودم خبر را به خانواده‌اش می‌رسانم. پدر شهید در اول محل بود و می‌خواست به دنبال کاری برود. رفتم پیش او، سلام کردم و در حین صحبت، گفتم که حبیب مجروح شده است. اما او در مرحله‌ی اول گفت که پسرم شهید شده است... انگار دلش خبر داشت.»