خاطراتی از شهید علیجان ابراهیمی

کاظم لطف بخش
خاطراتی از شهید کاظم لطف بخش
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
علی ابراهیمی
خاطراتی از طلبه شهید علی ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
کاظم لطف بخش
خاطراتی از شهید کاظم لطف بخش
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
علی ابراهیمی
خاطراتی از طلبه شهید علی ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵

مادر شهید  می گوید: آنقدر خوب و خوش اخلاق بود که در روستای ما هیچ کس از وی گلایه ای نداشت حتی با هم سن و سال پدرش شوخی می کرد. علاقۀ شدیدی نسبت به روحانیت خصوصاً پسر عموی خود داشت. آنقدر مقید بود. که حتی روزه اش را باطل نمی کرد ، با وجود اینکه صبح تا غروب سر زمین به کار مشغول می شد. اما روزه اش را نگه می داشت دین خود را ادا می کرد. تا حق کسی بر گردنش نباشد.

مادر شهید (آمنه خاتون آقاجانی) با صدایی لرزان می‌گوید:

«دل علیجان همیشه پیش رزمندگان بود. هر وقت به مرخصی می‌آمد، قبل از اینکه مرخصی‌اش تمام شود، آماده‌ی رفتن می‌شد و بی‌تابی می‌کرد. آخرین باری که می‌خواست به جبهه برود، لباس و مقداری از وسایلش را به دوستش عباس میرزایی سپرد و به او گفت: "بعد از اینکه مراسم هفتم من برگزار شد، وسایلم را به خانواده‌ام تحویل بده." انگار از همان لحظه می‌دانست که دیگر برنمی‌گردد...»

برادرشهید - صفرعلی - می گوید: ایشان سراسر زندگی اش خاطره بود از خوش قلبی و نیت پاکی که داشت گرفته تا محبتی که آشنایان و دوستان نسبت به او داشتند. آموزشی اش را در هفت تپه شهید بیگلو سپری کرد و طبق تشویقی که گرفته بود. می بایست در تمام عملیات و مراحل آن شرکت کند. حتی زمانی که به مرخصی آمده بود ما بین مرخصی اش عملیاتی رخ داده بود و او مرخصی اش را ترک کرد و به جبهه رفت تا اینکه در عملیات کربلای 5 به درجه شهادت نائل آمد.

برادر شهید (نادرعلی ابراهیمی) تعریف می‌کند:

«علیجان به جبهه رفتن علاقه‌ی زیادی داشت. اصلاً رفتن به جبهه را بزرگترین تفریح برای خود می‌دانست. آخرین باری که می‌خواست به جبهه برود، سری به خانه‌ی اقوام زد تا از آنها خداحافظی کند. آن روز، حال و هوای عجیبی داشت؛ انگار می‌دانست که این بار به شهادت می‌رسد. با همه با لبخند خداحافظی کرد، ولی ما نمی‌دانستیم که این آخرین دیدار است...»

رمز و رازِ تسبیح و خوابِ شهید:

خانواده‌ی شهید، همیشه از ماجرای تسبیح با نگرانی و تأسف یاد می‌کنند. شبِ شهادت، وقتی پیکر مطهرش را در امامزاده ابراهیم برای تشییع آماده می‌کردند، خواهرش متوجه تسبیحی شد که به دور دستش بسته شده بود. دامادِ خانواده، بدون اینکه توجهی به این موضوع داشته باشد، تسبیح را از دستش خارج کرد. اما همان شب، شهید به خواب خواهرش آمد و با ناراحتی پرسید: «چرا تسبیح را از دستم خارج کردید؟» و این خواب، تا همیشه در ذهن خانواده ماند؛ خوابی که نشان از عشق علیجان به ذکر و عبادت داشت، حتی پس از شهادت.

خواهر شهید (اکرم ابراهیمی) با چشمانی اشکبار می‌گوید:

«وقتی خبر شهادت پسرعمویم را شنیدیم، همه ناراحت و غمگین بودیم. علیجان به خانه‌ی ما آمد و با چشمانی مصمم گفت: "نباید اسلحه‌ی پسرعمو بر زمین بماند. باید جای خالی او را در جبهه پر کنم." او رفت و دیگر برنگشت... قبل از دفن، در امامزاده ابراهیم، سر تا پای او را بوسیدم. در همان حال، دیدم که تسبیحی به دور دستش قرار دارد. دامادم، تسبیح را از دستش خارج کرد. همان شب، علیجان به خواب من آمد و با لحنی معترضانه گفت: "چرا تسبیح را از دستم خارج کردید؟" هنوز هم از این کار پشیمانم...»

پدر شهید (محمدعلی ابراهیمی) روایت می‌کند:

«در زمین کشاورزی مشغول کار بودم که ناگهان کسی آمد و به من گفت: "چرا اینجایی؟ برو خانه، برایت مهمان رسیده است!" از شکل بیانش، فهمیدم که منظورِ او چیست. فهمیدم که پسرم علیجان، به شهادت رسیده است. همان لحظه، دست از کار کشیدم و با قلبی شکسته، خودم را به خانه رساندم.»