خاطراتی از شهید کاظم لطف بخش

محمود قربانی
خاطراتی از شهید محمود قربانی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
علیجان ابراهیمی
خاطراتی از شهید علیجان ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
محمود قربانی
خاطراتی از شهید محمود قربانی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
علیجان ابراهیمی
خاطراتی از شهید علیجان ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵

عباس رضا زاده – دوست شهید می گوید: شهید بزرگوار همیشه مشکلات را به منزله ی آزمایش انسان می دانست و سعی می کرد خونسردی خودش را حفظ کند.

جواد لطف بخش – برادر شهید- می گوید: یکی از دوستان و هم محلی های شهر می گفت بعد از این که جنازه ی شهید را بعد از سال ها آوردند، با خودم گفتم چه معنی دارد که چند تکه استخوان را آوردند. همان شب خواب دیدم که شهید آمد و به من گفت: این فقط چند تکه استخوان نیست که آمده، این من هستم که آمدم.

رمضان غلام پور- دوست شهید – می گوید: شهید چون در سن نوجوانی بودند، معمولاً از تاریکی خیلی می ترسیدند؛ یعنی حتی شب ها می خواستند به دستشویی یا از اطاقی به اطاق دیگر بروند، باید یک نفر همراه ایشان می رفتند ولی وقتی صحبت از جبهه پیش می آمد، در پست های نگهبانی حتی تنهایی در شب به پاسداری می پرداختند. وقتی از ایشان سوال می کردیم چه شد که دیگر نمی ترسی؟ می گفت: خودم هم نمی دانم چه شد.

محمد جواد لطف بخش- برادر شهید- می گوید: وقتی در آخرین اعزام شهید به ایشان گفتم: نرو. ایشان در پاسخ گفتند: چرا نروم؟ گفتم: مادر تنهاست، الان هم زمان کشاورزی است. ایشان گفت: شما که در محل هستید، مادر هم باید همانند مادران دیگر این تنهایی را تحمل کند. زیرا جبهه بیشترین نیاز دارد.