دفترچه خاطرات شهید یدالله صفری

وصیت نامه شهید رمضانعلی یوسفی
شهریور ۱۷, ۱۴۰۵
وصیت نامه شهید رمضانعلی یوسفی
شهریور ۱۷, ۱۴۰۵

روایت داستانی از یادداشت‌های جبهه و جنگ - عملیات والفجر ۸

فصل اول: نخلستان، اروند و شب موعود

همه‌چیز از ۱۲ بهمن‌ماه ۱۳۶۴ شروع شد. حس خاصی در دلم موج می‌زد؛ حس رفتن به نسیمی از جنس غیرت و خطر. تصمیم گرفتم تمام لحظات پیشِ رو را در دفترچه‌ای کوچک ثبت کنم؛ دفترچه‌ای که روی جلدش نوشتم: «خاطرات جبهه و جنگ - والفجر ۸».

به همراه برادر احمدی و بچه‌های پشتیبانی گردان، سوار بر ماشین‌ها شدیم تا به نیروهای گردان «مسلم بن عقیل» بپیوندیم. مسیر، ما را به روستاهایی در حوالی آبادان کشاند؛ نخلستان‌های انبوهی که تا پیش از آن ندیده بودم، دور تا دورمان را گرفته بودند. روزهای اول در خانه روستاییان گذشت. منتظر بقیه بچه‌ها و گردان‌های «یا رسول‌الله» و «محمد باقر» بودیم تا دوره‌های فشرده آموزش غواصی را تمام کنند. در این فاصله، یاد شهدای گذشته مثل مالک اشتر، علمدار و مسلم بن عقیل در دلمان زنده می‌شد. دوشنبه ۱۳ بهمن، دیداری تازه شد؛ برادر خانمم محمد حبیبی، شهید علی‌پرور، احمد حسینی و دیگر رفقا را دیدم. دور هم می‌گفتیم و از امیدی که در چشم‌ها موج می‌زد، نیرو می‌گرفتیم. شب‌ها مسئولیت پاسداری را به عهده داشتم؛ کلاشینکف بر دوش، زیر آسمان نخلستان گام برمی‌داشتم و زیر لب نام علی (ع) را زمزمه می‌کردم.

شب عملیات (۲۰ بهمن‌ماه ۶۴)، ساعت‌ها به سختی می‌گذشت. تپش قلب‌ها بالا رفته بود. دشمن منور می‌زد و غواص‌ها میان سیم‌های خاردار و تیربار پیش می‌رفتند. با دستور رمز «یا فاطمه الزهرا (س)» آتش سنگین خودی آغاز شد و آسمان اروند یکپارچه سرخ گشت. قایق‌ها میان موج‌ها تاب می‌خوردند. پایمان که به آن طرف اروند رسید، سنگر به سنگر دشمن پاک‌سازی شد.

صبح روز بعد، فاو زیر پای رزمندگان بود. دشمن دست به پاتک‌های سنگین و شیمیایی (دود و گاز کلر) زد، اما بچه‌ها با ماسک و بادگیر مقاومت کردند. جاده فاو–بصره آزاد شد و طی روزهای ۲۱ تا ۲۳ بهمن، تانک‌های عراق به آتش کشیده شدند و ده‌ها نفر اسیر شدند. ما در چاله‌های پر از آب و گل بیداری کشیده بودیم، اما دیدن غنایم و پیروزی، خستگی را از تنمان بیرون می‌کرد.

فصل دوم: مرخصی کوتاه و بازگشت به خط

چند روز بعد برای تجدید قوا و اعزام رسمی به عنوان نیروی مخابرات به عقب برگشتیم. روز یکشنبه ۲۷ بهمن ۶۴، چند روز بعد از عقد برادرم آقای محمد حبیبی بود. سردرد شدیدی داشتم؛ همراه پدرخانمم به مطب دکتر بهرامی رفتیم. اعصابم خسته بود، اما شوق بازگشت به جبهه آرامم نمی‌کرد. روز دوشنبه ۲۸ بهمن به استراحت گذشت و شب در مسجد برای تحویل سال جدید برنامه‌ریزی کردیم. سه شنبه ۲۹ بهمن نیز با دعای توسل سپری شد.

چهارشنبه ۳۰ بهمن، از زیر قرآن رد شدم و با مادرم، همسرم و برادر کوچکم الیاس خداحافظی کردم. ساعت ۲ بعدازظهر سوار بر قطار شدیم. تا نیمه‌های شب در کوپه‌ها از راه و مقصد گفتیم و دعای فرج خواندیم. صبح پنج‌شنبه ۱ اسفند ۶۴ در سه راهی شوشتر از قطار پیاده شده و به مقر لشکر ۲۵ کربلا رفتیم. وسایل را تحویل دادیم و همراه برادران علی‌پور و موسوی گوشه‌ای نشستیم. عصر به اندیمشک رفتیم و جمعه ۲ اسفند را در اهواز گذرانده، سپس به گردان مسلم بن عقیل پیوستیم.

فصل سوم: آتش سنگین در فاو و شهادت یاران

شنبه ۳ اسفند ۶۴، دوباره راهی منطقه عملیاتی فاو شدیم. هوا بوی باروت و نخلستان‌های سوخته می‌داد. روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۶۴ ساعت ۶ غروب، آتش توپخانه دشمن به‌شدت بر سر منطقه بارید. ساعت ۹ شب بچه‌ها با تکبیر هجوم دشمن را پاسخ دادند. من بی‌سیم سنگین مخابرات را بر دوش داشتم و میان سنگرها می‌دویدم.

چهارشنبه ۱۴ اسفند، وارد خاک عراق و شهر فاو شدیم. هواپیماهای عراقی مدام بمب می‌ریختند. پنج‌شنبه ۱۵ اسفند، فاو زیر باران بمب لرزید. دوشنبه ۱۹ اسفند، ساعت ۶ غروب بار دیگر توپخانه سنگین عراق خط اول را کوبید و ترکش‌های درشت از بالای سرمان زوزه می‌کشیدند. یکشنبه ۲۴ اسفند، بچه‌های تخریب‌چی در سرما و باران شدید، لابلای سیم‌های خاردار مشغول خنثی‌سازی مین‌ها بودند.

شب دوشنبه ۲۵ اسفند ساعت ۱۰ شب، نزدیک به ۵۰۰ نفر از نیروهای پیاده دشمن تک زدند. با پایمردی بچه‌ها، پاتک دشمن شکست خورد. روز بعد (سه‌شنبه ۲۶ اسفند) توپخانه عراق دوباره تلافی کرد.

در آخرین روزهای اسفند، همراه با برادران علی‌پور، شعبان و جلالی در سنگرهای خط مقدم بیدار می‌ماندیم. پنج‌شنبه ۲۸ اسفند ۶۴، صبح در سنگر فرماندهی نشسته بودیم که برادر اکبرنژاد حدود ساعت ۸ صبح از سنگر خارج شد و لحظاتی بعد هدف قرار گرفت و پرکشید. روز جمعه ۲۹ اسفند، دشمن شهر فاو را غرق در آتش کرد. ساعت ۹:۳۰ صبح، یک گلوله خمپاره درست داخل کانال کوچکِ کنار سنگر ما فرود آمد. موج انفجار و ترکش‌ها چند تن از بچه‌ها مثل پورحسن و پورعلی را مجروح کرد و یکی از هم‌رزمانمان جلوی چشمانم به شهادت رسید... دیدن پیکر غرق به خونش داغی سنگین بر دلم گذاشت.

فصل چهارم: تحویل سال، ترکش کلاه آهنی و باران نیسان

سال ۱۳۶۵ در میان دود و انفجار تحویل شد. دوشنبه اول فروردین ۱۳۶۵، در پاک‌سازی سنگرها حدود ۲۰ نفر از نیروهای عراقی اسیر شدند و برادر مرتضی قربانی (فرمانده لشکر) برای بازدید وارد خط شد. سه‌شنبه ۲ فروردین ۶۵، یک خمپاره ۱۲۰ میلی‌متری درست جلوی خاکریز ما خورد. یکی از ترکش‌های داغ آن مستقیماً به کلاه آهنی من اصابت کرد؛ کلاه خم شد اما لبه آن مانع از ورود ترکش به سرم شد. دستم کمی سوخت، اما ترکش داغ را از یقه پیراهنم بیرون کشیدم و خدا را شکر کردم.

از ۳ تا ۱۲ فروردین ۶۵، نبرد سنگین ادامه داشت و زیر آتش شدید، توانستیم پیکر چند شهید جامانده را به عقب منتقل کنیم.

پنج‌شنبه ۴ فروردین ۶۵ همراه با شعیب علی‌پور به عقب و مقر گردان برگشتیم. جمعه ۵ فروردین در جشن نیمه شعبان شرکت کردیم. یکشنبه ۷ فروردین به دزفول رفته و آستان سبزقبا را زیارت کردیم. دوشنبه ۸ فروردین از اندیمشک با خانه تماس گرفتم؛ شنیدن صدای گرم خانواده روحم را تازه کرد.

با آغاز فروردین، مرخصی ۷۸ روزه ماموریتم آماده شد. پنج‌شنبه ۱۱ فروردین به حمام دزفول رفتیم. باران نیسان (باران شدید بهاری) آغاز شده بود و رودخانه‌ها طغیان کرده بودند. در دزفول سری به گلزار شهدا زدیم. روی سنگ‌قبرهای کوچک نوشته شده بود: «شهید گمنام»؛ شهدای ۱۶ ساله و کودکان خردسالی که در بمباران‌ها شهید شده بودند. دیدن این قبرها بغض سنگینی در گلویم نشاند.

فصل پنجم: آخرین روزها در فاو و پایان دفترچه

چهارشنبه ۱۷ فروردین، همه گردان‌ها در پایگاه مشترک ادوات لشکر ۲۵ کربلا جمع شدند و مراسم با شکوهی برگزار شد. جمعه ۱۹ فروردین ۶۵، ساعت ۶ صبح دوباره از هفت‌تپه به سمت شهر فاو راه افتادیم و ۱۲ ظهر به سنگرهای قبلی‌مان در کنار اروند رسیدیم. یاد و خاطره شب‌های مناجات پیش از عملیات زنده شد.

دوشنبه ۲۲ فروردین ۶۵، بار دیگر مسئولیت مخابرات گردان مسلم بن عقیل را تحویل گرفتم. بی‌سیم‌های خراب را تعمیر کردم و با قایق‌های موتوری روی موج‌های اروند تردد می‌کردیم. چهارشنبه ۲۴ فروردین، برای بازدید از جاده فاو–بصره، کانال‌ها، سنگرها و مسجد شهر فاو رفتیم. پنج‌شنبه ۲۵ فروردین نیز بار دیگر هواپیماهای شناسایی دشمن بالای سر شهر ظاهر شدند، اما فاو کاملاً در دست رزمندگان بود.

صفحات این دفترچه در اردیبهشت و خرداد ۱۳۶۵ به پایان رسید؛ اما حماسه اروند، خلوت‌های بارانی پادگان هفت‌تپه و یاد رفقایی که پیکرشان در خاک فاو آرام گرفت، تا ابد در کنج دلم جاویدان خواهد ماند..

نویسنده و راوی خاطرات

شهید یدالله صفری: مسئول مخابرات گردان مسلم بن عقیل (لشکر ۲۵ کربلا) و نویسنده این دفترچه خاطرات.

 

شهدای نام‌برده‌شده در متن

شهید اکبرنژاد: هم‌رزم (شهادت در تاریخ ۲۸ اسفند ۱۳۶۴ در اثر خروج از سنگر).

شهید علی‌پرور

شهید زارع

شهید علمدار

فرماندهان و هم‌رزمان

شعبان علی‌پور: هم‌رزم، دوست و همراه نزدیک شهید یدالله صفری در خط مقدم، سنگرها و مسئولیت‌های مخابرات.

برادر مرتضی قربانی: فرمانده لشکر ۲۵ کربلا (حضور در خط مقدم فاو و بازدید از رزمندگان).

محمد حبیبی: برادر خانم راوی.

الیاس: برادر کوچک راوی.

برادر احمدی: مسئول پشتیبانی / همراه در مسیر اعزام.

برادر موسوی: هم‌رزم.

برادر جلالی: هم‌رزم در خط مقدم.

برادر پورحسن: از مجروحین حادثه اصابت خمپاره به کانال.

برادر پورعلی: از مجروحین حادثه اصابت خمپاره به کانال.

دکتر بهرامی: پزشک معالج شهید قبل از اعزام.

خلاصه رویدادنمای خاطره

| **۱۲ بهمن ۱۳۶۴** | شنبه | حرکت از محل به‌همراه برادر احمدی و بچه‌های پشتیبانی؛ حرکت به سمت مقر گردان مسلم بن عقیل در روستای نخلستانی آبادان.

| **۱۳ بهمن ۱۳۶۴** | یکشنبه | استقرار در خانه‌های روستایی؛ دیدار با برادر خانم (محمد حبیبی)، شهید علی‌پرور و احمد حسینی؛ برگزاری پاسداری شبانه با کلاشینکف.

| **۱۶ بهمن ۱۳۶۴** | چهارشنبه | حرکت در ساعت ۹ شب از کرانه اروندرود به سمت فاو؛ آمادگی غواص‌ها در عرض ۶۰ متری و عمق ۴۰ متری اروند.

| **۲۰ بهمن ۱۳۶۴** | یکشنبه | **آغاز عملیات والفجر ۸** با رمز «یا فاطمه الزهرا (س)»؛ عبور غواص‌ها، شکستن خطوط، پاک‌سازی سنگر به سنگر دشمن و فتح فاو.

| **۲۱ تا ۲۳ بهمن ۱۳۶۴** | دوشنبه تا چهارشنبه | مقاومت در برابر پاتک‌های شدید و شیمیایی (گاز کلر) دشمن؛ انهدام تانک‌های عراقی در جاده فاو–بصره و گرفتن اسرا.

| **۲۷ بهمن ۱۳۶۴** | یکشنبه | بازگشت کوتاه به عقب؛ مراجعه به مطب دکتر بهرامی به‌همراه پدرخانم به‌دلیل سردرد شدید و خستگی ناشی از خط.

| **۲۸ بهمن ۱۳۶۴** | دوشنبه | استراحت در خانه؛ حضور در مسجد بعد از نماز مغرب و عشاء برای برنامه‌ریزی مراسم تحویل سال.

| **۲۹ بهمن ۱۳۶۴** | سه‌شنبه | حضور در مسجد و زمزمه دعای توسل پیش از اعزام مجدد.

| **۳۰ بهمن ۱۳۶۴** | چهارشنبه | خداحافظی با مادر، همسر و برادرش الیاس؛ رد شدن از زیر قرآن و حرکت با قطار در ساعت ۲ بعدازظهر به سمت جنوب. |

| **۱ اسفند ۱۳۶۴** | پنج‌شنبه | رسیدن به سه‌راهی شوشتر در صبح؛ استقرار در مقر لشکر ۲۵ کربلا به‌همراه شعبان علی‌پور و برادر موسوی؛ رفتن به اندیمشک. |

| **۲ اسفند ۱۳۶۴** | جمعه | حضور در اهواز و پیوستن رسمی به گردان مسلم بن عقیل به عنوان نیروی مخابرات. |

| **۳ اسفند ۱۳۶۴** | شنبه | اعزام مجدد از اهواز به منطقه عملیاتی فاو. |

| **۱۳ اسفند ۱۳۶۴** | سه‌شنبه | آتش شدید توپخانه دشمن در ساعت ۶ غروب؛ تکبیر رزمندگان در ساعت ۹ شب؛ جابه‌جایی بی‌سیم‌های سنگین مخابرات در خط. |

| **۱۴ اسفند ۱۳۶۴** | چهارشنبه | ورود رسمی به خاک عراق و شهر فاو زیر بمباران هواپیماهای دشمن. |

| **۱۵ اسفند ۱۳۶۴** | پنج‌شنبه | بمباران سنگین و شدید شهر فاو توسط بمب‌افکن‌های عراقی. |

| **۱۹ اسفند ۱۳۶۴** | دوشنبه | آتش توپخانه سنگین دشمن در ساعت ۶ غروب و عبور ترکش‌های درشت از بالای سنگرها. |

| **۲۴ اسفند ۱۳۶۴** | یکشنبه | خنثی‌سازی مین‌ها و پاک‌سازی سیم‌های خاردار توسط بچه‌های تخریب در سرما و باران شدید. |

| **۲۵ اسفند ۱۳۶۴** | دوشنبه | تک سنگین حدود ۵۰۰ نفر از نیروهای پیاده دشمن در ساعت ۱۰ شب؛ روشن شدن آسمان با منورها و شکست پاتک عراق. |

| **۲۶ اسفند ۱۳۶۴** | سه‌شنبه | آتش انتقامی توپخانه عراق روی خط اول. |

| **۲۸ اسفند ۱۳۶۴** | پنج‌شنبه | **شهادت برادر اکبرنژاد** در ساعت ۸ صبح بلافاصله پس از خروج از سنگر فرماندهی. |

| **۲۹ اسفند ۱۳۶۴** | جمعه | اصابت خمپاره به داخل کانال کنار سنگر در ساعت ۹:۳۰ صبح؛ **شهادت یکی از هم‌رزمان** و مجروحیت برادران پورحسن و پورعلی. |

| **۱ فروردین ۱۳۶۵** | دوشنبه | تحویل سال در خط مقدم؛ پاک‌سازی سنگرها و اسارت ۲۰ عراقی؛ حضور برادر مرتضی قربانی (فرمانده لشکر) در خط. |

| **۲ فروردین ۱۳۶۵** | سه‌شنبه | اصابت خمپاره ۱۲۰ به خاکریز؛ **کمانه کردن ترکش داغ روی کلاه آهنی شهید صفری** و سوختگی جزئی دست. |

| **۳ تا ۱۲ فروردین ۱۳۶۵** | چهارشنبه تا یکشنبه | تداوم نبرد سنگین؛ تخلیه و انتقال پیکر مطهر چند شهید جامانده در خط زیر آتش شدید تیربارها. |

| **۴ فروردین ۱۳۶۵** | پنج‌شنبه | بازگشت شهید صفری و شعبان علی‌پور به عقب و مقر گردان برای استراحت. |

| **۵ فروردین ۱۳۶۵** | جمعه | شرکت در جشن نیمه شعبان در مقر گردان و پذیرایی با شیرینی. |

| **۷ فروردین ۱۳۶۵** | یکشنبه | رفتن به شهر دزفول و زیارت آستان مبارک سبزقبا. |

| **۸ فروردین ۱۳۶۵** | دوشنبه | تماس تلفنی با خانواده از اندیمشک و بازگشت به پادگان هفت‌تپه. |

| **۱۰ فروردین ۱۳۶۵** | یکشنبه | تسویه‌حساب ماموریت ۹ ماهه (۷۸ روز حضور) و دریافت ۱۷ روز مرخصی. |

| **۱۱ فروردین ۱۳۶۵** | پنج‌شنبه | رفتن به حمام دزفول به‌همراه بچه‌ها و زیارت امام‌زاده رودبند و گلزار شهدای دزفول (شهدای گمنام و کودکان بمباران). |

| **۱۲ تا ۱۴ فروردین ۱۳۶۵** | جمعه تا یکشنبه | بارش شدید باران نیسان، طغیان رودخانه‌ها و سیلابی شدن منطقه دزفول و هفت‌تپه. |

| **۱۷ فروردین ۱۳۶۵** | چهارشنبه | تجمع کلیه گردان‌ها در پایگاه مشترک ادوات لشکر ۲۵ کربلا و سخنرانی روحانیون در پادگان هفت‌تپه. |

| **۱۹ فروردین ۱۳۶۵** | جمعه | اعزام مجدد در ساعت ۶ صبح از هفت‌تپه به فاو؛ استقرار در خانه گلی نخلستان‌های اروند در ساعت ۱۲ ظهر. |

| **۲۱ فروردین ۱۳۶۵** | یکشنبه | بمباران منطقه فاو توسط هواپیمای عراقی در ساعت ۹ صبح. |

| **۲۲ فروردین ۱۳۶۵** | دوشنبه | تحویل رسمی مسئولیت مخابرات گردان مسلم بن عقیل؛ تعمیر بی‌سیم‌های خراب و تردد با بلم و قایق روی اروند. |

| **۲۳ فروردین ۱۳۶۵** | سه‌شنبه | اصابت مستقیم گلوله توپ به جلوی سنگر تدارکات گردان در ساعت ۲ بعدازظهر (بدون تلفات). |

| **۲۴ فروردین ۱۳۶۵** | چهارشنبه | بازدید از جاده فاو–بصره، کانال‌ها، پناهگاه‌ها و مسجد شهر فاو. |

| **۲۵ فروردین ۱۳۶۵** | پنج‌شنبه | پرواز هواپیماهای شناسایی دشمن بر فراز فاو و پایان صفحات دفترچه خاطرات. |