خاطراتی از شهید احمدعلی غلامی

وصیت نامه شهید رمضانعلی میرزاپور
مرداد ۲۲, ۱۴۰۵
وصیت نامه شهید مسعود آقاجانی
شهریور ۱۰, ۱۴۰۵
وصیت نامه شهید رمضانعلی میرزاپور
مرداد ۲۲, ۱۴۰۵
وصیت نامه شهید مسعود آقاجانی
شهریور ۱۰, ۱۴۰۵
خاطره‌ی مادر؛ شناسایی پیکر شهید پس از چند ماه

مادر شهید، با بغضی عمیق، داستان شناسایی پیکر فرزندش را این‌گونه بازگو می‌کند:

«آخرین باری که از مرخصی رفت، بعد از مدتی خبر شهادت احمدعلی به ما رسید، ولی فرزندم را نیاوردند. چند وقتی گذشت و عموی او برای پیدا کردنش به منطقه رفت. بعد از چند ماه، پیکر پاکش را آوردند، ولی شناسایی نشده بود. به ما خبر دادند که برای شناسایی شهید به سردخانه‌ی شهید رجایی بابلسر برویم.

وقتی درب یخچال سردخانه را باز کردند و کشو را کشیدند، پسرم در آن بود و سرش به طرف من بود. روپوش را کنار زدم و احساس مادری‌ام به من گفت که این احمدعلی تو می‌باشد؛ چون نگاه صورتش به طرف من، مرا به خود جلب کرد و از درون دلم فریاد می‌زد که: «مادر، به دنبال من نگرد، بلکه من خودم آمدم!»

همان‌جا گفتم: «این احمدعلی من است.» بعد از آن، مقدمات تشییع جنازه‌ی شهید فراهم شد. همسر شهید و همه‌ی خانواده بودند و نظر مرا قبول کردند. هر کدام از آنها نشانه‌ای از احمدعلی من را بیان می‌کردند؛ از جمله از لباسش، هیکل و قیافه‌اش. همه تأیید کردند که این پیکر، متعلق به احمدعلی است.»

شکارچیِ به تمام معنا؛ به روایت یکی از آشنایان

یکی از آشنایان شهید درباره‌ی علاقه‌اش به شکار می‌گوید: «احمدعلی به تاسی از پدر مرحومش، یک شکارچی به تمام معنا بود. همیشه به خانواده علاقه‌مند بود و با جرات و شجاعت، در تصمیم‌گیری‌ها حرف برای گفتن داشت. انسانی با تعهد و باوفا بود و وظیفه‌اش را به درستی جامع عمل می‌پوشاند. هیچ‌وقت از مسئولیت‌هایش فرار نمی‌کرد و همیشه پای حرفش می‌ایستاد.»

تأکید بر حجاب و روحیه‌دهی به نیروها

مادر شهید، از سفارش‌های جدی او در آخرین مرخصی‌ها می‌گوید: «در دفعات آخر مرخصی، احمدعلی نسبت به حجاب خواهرانش تذکر جدی می‌داد. حتی یک بار که یکی از خانم‌ها به منزل ما آمد و مقداری روسری‌اش کنار رفت، ایشان به او تذکر دادند که باید حجاب خود را رعایت کنی. او به حجاب و عفاف خیلی اهمیت می‌داد.»

همچنین، شهید غلامی درباره‌ی مسئولیتش در جبهه می‌گفت: «من مسئول تیربارچی هستم و دمار از روزگار عراقی‌ها درمی‌آورم!» او خیلی نسبت به حضور در سنگر و جنگیدن، علاقه‌ی سرشاری نشان می‌داد و خودش می‌گفت: «من به نیروها روحیه می‌دهم. اگر من نباشم، برای هم‌سنگرانم مشکل به وجود می‌آید.» این جمله، نشان از تأثیرگذاری عمیق او در میان رزمندگان داشت.

از زبان خواهر شهید؛ تغییر بزرگترین آرزو

خواهر شهید با صدایی پر از احساس، از تغییر آرزوی برادرش گفت: «بزرگترین آرزوی احمدعلی در ابتدا، زنده ماندن بود تا بعد از خدمت، ماشین بخرد و با آن زندگی را بچرخاند. ولی وقتی خواب شهادت خودش را دید، همه‌چیز عوض شد و بهترین آرزویش، شهادت گردید. از آن روز به بعد، دیگر حرفی از ماشین و زندگی دنیایی نمی‌زد؛ فقط از جبهه و شهادت حرف می‌زد.»

خاطره‌ای از فرزند شهید؛ تفکر همیشگی قبل از رفتن

فرزند شهید درباره‌ی پدرش می‌گوید: «پدرم در نماز جماعت، مخصوصاً در ماه رمضان و ماه محرم، شرکت می‌کرد و همیشه به مسجد می‌رفت. آخرین باری که می‌خواست به جبهه برود، همیشه در فکر بود و انگار می‌دانست که دیگر برنمی‌گردد. سکوت عجیبی داشت و مدام به اطراف نگاه می‌کرد؛ انگار با همه‌چیز خداحافظی می‌کرد.»

 

از زبان دوست شهید؛ شخصیت متفاوت بعد از ازدواج

دوست شهید درباره‌ی تحول شخصیت او می‌گوید: «احمدعلی وقتی خودش را شناخت، به‌خصوص بعد از ازدواج، شخصیت متفاوتی با قبل از آن پیدا کرد. شاید بهترین علت آن، همسر خوب او بود که تأثیر عمیقی در وجودش گذاشت. او مردی شجاع بود و همه‌ی فرماندهان از شجاعتش تعریف می‌کردند. در مواقع بحرانی و خطر، وقتی همه‌ی بچه‌ها نگران بودند، با اخلاق بسیار خوشش، همه‌ی بچه‌ها را شاد می‌کرد و همه با دیدن او، تمام غم‌ها را فراموش می‌کردند.»

خاطرات شهید از زبان مادر؛ وداعی که خبر از بازنگشتن داشت

مادر شهید، با چشمانی اشکبار و قلبی مالامال از اندوه، آخرین وداع با فرزندش را این‌گونه روایت می‌کند:

«آخرین مرتبه‌ای که احمدعلی می‌خواست به جبهه برود، یک شب همه‌ی برادران و خواهران و دوستان را در منزل ما جمع کرد و از همه خداحافظی نمود. صبح روز بعد که می‌خواست برود، دو بار به زمین کشاورزی آمد و از ما که آنجا بودیم، خداحافظی کرد. وقتی می‌رفت، انگار می‌دانست که شهید می‌شود. او خوشحال بود و لبخند بر لب داشت، ولی ما ناراحت بودیم؛ مخصوصاً همسرش که بی‌تابی می‌کرد و اشک می‌ریخت. انگار دلش می‌گفت که این آخرین دیدار است.»