شهید رحمان صفری
مرداد ۲, ۱۴۰۵
شهید نظرعلی صفری
مرداد ۲, ۱۴۰۵
شهید رحمان صفری
مرداد ۲, ۱۴۰۵
شهید نظرعلی صفری
مرداد ۲, ۱۴۰۵

شهید اسماعیل صفری؛ روایتی از ایمان، ورزش و شهادت

سپاهیِ باوفا و عاشقِ قرآن

شهید اسماعیل صفری، واقعاً یک سپاهیِ نمونه و باوفا بود. تعهدش به انقلاب و آرمان‌هایش، زبان‌زد همه بود. ایشان از همان روزهای جوانی، در مجالس قرآنی که توسط روحانیون محله برگزار می‌شد، با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر شرکت می‌کرد. قرآن را با احترام خاصی تلاوت می‌نمود و هیچ‌وقت از انس با کلام خدا غافل نمی‌شد.

در کنار عشق به قرآن، به ورزش هم علاقه‌ی وافری داشت. فوتبال و کاراته، دو رشته‌ای بودند که اسماعیل با تمام وجود به آن‌ها عشق می‌ورزید. در فوتبال، دروازه‌بانی ماهر و موفق بود و بارها با مهارت‌هایش، تیم روستا را به پیروزی‌های شیرین رسانده بود. در کاراته هم توانایی بالایی داشت و همواره ورزش را مقدمه‌ای برای آمادگی جسمانی در راه جهاد می‌دانست.

 

فعالیت‌های چشمگیر در بسیج و مقاومت

شهید اسماعیل صفری در جمع‌آوری جوانان و ثبت‌نام آن‌ها در گروه مقاومت بسیج، نقشی بسیار مؤثر و چشمگیر داشت. با عشق و غیرتی وصف‌ناشدنی، خانه‌به‌خانه می‌گشت و از هر جوانِ با غیرتی دعوت می‌کرد تا به جمع بسیجیان بپیوندد. کارش فقط به ثبت‌نام ختم نمی‌شد؛ خودش نیز پای کار بود و آن‌ها را برای آموزش‌های نظامی و اعزام به جبهه آماده می‌کرد.

برایش فرقی نمی‌کرد که هوا گرم است یا سرد، شب است یا روز؛ مهم این بود که تکلیفش را انجام دهد و سهم خودش را در دفاع از انقلاب ادا کند.

پاسخ به نگرانی خانواده

 

شهید اسماعیل برای خانواده‌اش ارزش و احترام ویژه‌ای قائل بود. همسری دلسوز و پدری مهربان بود و هیچ‌وقت آن‌ها را در تنگناهای زندگی تنها نمی‌گذاشت. اما وقتی خانواده از روی نگرانی از او می‌خواستند که کمتر به جبهه برود و بیشتر در کنارشان باشد، پاسخ قاطع و منطقی‌ای داشت که ریشه در ایمان عمیقش داشت.

می‌گفت: «اولاً بر من واجب است که ادای دین کنم. این انقلاب با خون هزاران شهید به ثمر نشسته و من هم باید بدهی خودم را ادا کنم. ثانیاً، باید انتقام پسرخاله‌ام را از این دشمنان بی‌دین و ظالم بگیریم. آنها به خاک و ناموس این مرز و بوم تعرض کردند و من تا جان در بدن دارم، کوتاه نمی‌آیم.»

تأثیری عمیق بر همرزمان در شب نگهبانی

یک شب که برای نگهبانی به منطقه‌ی کله‌بست (که اکنون یکی از بخش‌های شهرستان بابلسر است) رفته بودند، در اتاقی کوچک گرد هم نشسته بودند. شب سرد و سنگینی بود. ولی اسماعیل وسط صحبت‌هایش ناگهان حال و هوای دیگری پیدا کرد. چشمانش برق زد، صدایش محکم و پرصلابت شد و با نگاهی که به دل‌ها می‌نشست، گفت:

«ما همه مسئولیم! ما باید حافظ خون شهدا باشیم. این عزیزان، بهترین وجودشان یعنی جانشان را برای خدا، برای حفظ ناموس و خاک میهن‌مان و برای اسلام نثار کردند. ما نباید اجازه دهیم که این خون‌های پاک پایمال شود. باید هوشیار باشیم و راه آن‌ها را ادامه دهیم، حتی اگر تنها بمانیم.»


بی‌اعتنایی به دنیا و دلدادگی به معبود

شهید صفری نسبت به مال دنیا فوق‌العاده بی‌اعتنا بود. پول و ثروت برایش هیچ ارزشی نداشت؛ آنچه اهمیت داشت، رضایت خدا و خدمت به خلق بود. زندگی ساده‌ای داشت و با قناعت روزگار را سپری می‌کرد. قرآن را در هر وقت و با احترامی خاص می‌خواند و هیچ‌وقت از تلاوت آیات الهی غافل نمی‌شد.

از دیگر ویژگی‌های بارزش، نماز شب بود. حتی در دل سنگر، در میان خاک و خون، وقتی همه‌ی رزمنده‌ها از خستگی به خواب می‌رفتند، اسماعیل در نیمه‌های شب برمی‌خاست، وضوی عاشقانه می‌گرفت و با خدا خلوت می‌کرد. در آن سکوتِ مرگبارِ شب، اشک‌هایش جاری می‌شد و فضای سنگر را پر از نور و عطر الهی می‌کرد. همرزمانش نقل می‌کنند که هرگز ندیدند نماز شبش ترک شود؛ حتی در سخت‌ترین شرایط جنگی، این عبادت شبانه، برایش حکم اکسیژنی برای روح پرفشاریش داشت.

آن شب، حرف‌هایش چنان در دل همه‌ی حاضران نشست که تا صبح، هیچ‌کس نتوانست بخوابد. فضای اتاق مملو از تفکر و تعمق شد و همه‌ی آن‌ها، با وجود خستگی، احساس کردند که مسئولیتی بزرگ بر دوششان سنگینی می‌کند.


محبوبیت در میان خانواده و مردم

شهید اسماعیل صفری، در میان خانواده‌اش محبوبیت فوق‌العاده‌ای داشت. با پدر و مادرش چنان مهربان و دلسوز بود که هر کسی او را می‌دید، به نیکی ازش یاد می‌کرد. با مردم محل هم مأنوس و رفیق بود و هیچ‌گاه در گره‌گشایی از مشکلات آن‌ها دریغ نمی‌ورزید. اگر کسی به او پناه می‌آورد، هرگز دست خالی برنمی‌گشت.

هیچ‌وقت از دعا و قرآن جدا نمی‌شد. همگان را به شرکت در نماز جماعت توصیه می‌کرد و خودش، از مریدان متعصب اهل بیت (ع) و کاملاً تابع ولایت مطلقه‌ی فقیه بود. از روحانیت متعهد پیروی می‌کرد و در این مسیر، هیچ‌گاه کوتاهی نداشت.

وقتی به جبهه می‌رفت، چنان شادمان بود که گویی به زیارت خانه‌ی خدا مشرف می‌شود. بزرگترین آرزویش، پیروزی انقلاب اسلامی ایران و زیارت قبر مطهر سیدالشهدا (ع) بود و آن حضرت را سرلوحه‌ی زندگی خود می‌دانست.

خوابی که نوید شهادت می‌داد

آخرین باری که شهید اسماعیل صفری قصد اعزام به جبهه را داشت، خودش برای خانواده تعریف کرد که خوابی عجیب و پررمز و راز دیده است. با چشمانی براق و لحنی پر از شور و شوق گفت:

«در خواب دیدم که کبوتری سپید و نورانی، بر بالای سرم نشسته و با صدایی دلنشین و محکم به من می‌گوید: "چرا نشسته‌ای؟ برخیز! آقا و مولایت تو را فرا خوانده است!"»

این خواب، چنان اثری بر روحش گذاشته بود که انگار دیگر تردیدی برای رفتن نداشت. همان شب به خانواده‌اش سفارش کرد که حجاب را حفظ کنند، به شایعات و حرف‌های بی‌اساس دشمنان گوش ندهند و از همه مهم‌تر، قدر این انقلاب عظیم را بدانند. می‌گفت: «انقلاب ما امانت بزرگی است که به دست ما سپرده شده. مواظب باشید دشمن از درون، این امانت را از شما نگیرد.»

ورزش، وحدت و عطر شهادت

شهید صفری در زمینه‌ی ورزش، به‌ویژه فوتبال، **دروازه‌بان موفقی در سطح شهرستان بابلسر** بود و با مهارت‌هایش، تیم فوتبال روستا را به موفقیت‌های چشمگیری رساند. علاوه بر این، مسئول و مدیر فراخوان جوانان ورزشکار محل بود و بعد از اتمام هر مسابقه‌ی ورزشی، همه‌ی ورزشکاران را با پرچم مقدس ایران، بر سر مزار شهدای محل جمع می‌کرد. این اقدام زیبایش، ورزش را با فرهنگ ایثار و شهادت پیوند می‌زد و اثری عمیق بر نسل جوان می‌گذاشت.

همچنین، در رشته‌ی ورزشی **تکواندو** نیز مهارت داشت و به همین دلیل، نامش در فهرست شهدای ورزشکار شهرستان به ثبت رسیده است.

در زمینه‌ی امنیت و نگهبانی روستا نیز نقش‌آفرینی مؤثری داشت و بسیجیان را در سطح شهرستان حضور می‌داد. در نماز جماعت و جمعه شرکت می‌کرد و با صوت و لحن زیبای خود، قرآن تلاوت می‌نمود.


آخرین باری که شهید صفری مرخصی آمده بود، هم‌سفر شهید طلبه‌ی علی ابراهیمی بود. با هم به سمت اهواز حرکت کردند. در سه‌راهی شوشتر به هفت‌تپه (مقر لشکر ۲۵ کربلا)، شهید اسماعیل صفری از اتوبوس پیاده شد و شهید ابراهیمی به سمت مقر گردان خود در اهواز حرکت کرد.

همان روز، شهید اسماعیل صفری به گردان مسلم آمد و چند روزی در آنجا بود. ناگهان خبر شهادت علی ابراهیمی به آنها رسید و دل‌هایشان پر از اندوه شد.

چند روز بعد، رزمندگان برای عملیات کربلای ۱ به منطقه‌ی مهران اعزام شدند. عملیات آغاز شد و با رشادت‌های بی‌نظیر رزمندگان، شهر مهران و اطراف آن آزاد شد. درست پیش از شروع عملیات، شهید اسماعیل صفری به نیروهایش گفته بود: **«من در این عملیات شهید می‌شوم.»** و همان‌طور که پیش‌بینی کرده بود، در حین عملیات به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به کاروان شهیدان پیوست.

اعزام به گردان و شهادت در کربلای ۱

شهید اسماعیل صفری به گردان حضرت باقر (ع) از لشکر ۲۵ کربلا اعزام شد و به عنوان فرمانده دسته، مسئولیت هدایت نیروهایش را بر عهده گرفت. در عملیات کربلای ۱، در حالی که با شجاعتی وصف‌ناشدنی می‌جنگید، به فیض شهادت نائل آمد.

اما ماجرا پس از شهادتش نیز عجیب بود؛ پیکر پاکش دوباره مورد اصابت ترکش قرار گرفت و در مسیر انتقال به استان، آمبولانس حامل پیکر شهدا دچار سانحه‌ی تصادف شد.


اطلاعات پرونده شهید اسماعیل صفری

کد ایثارگری: 5771

محل تولد:  ایران ، استان مازندران ، شهرستان بابلسر روستای رودبست

شغل:  پاسدار 

تاریخ شهادت: ۱۳۶۲/۰۴/۱۲

نام پدر: شعبان علی

تاریخ تولد: ۱۳۴۱

تحصیلات:   دیپلم

محل شهادت: مهران

مروری بر کارنامه‌ی پرفروغ زندگی شهید

خلاصه‌ای از فعالیت‌های شهید اسماعیل صفری، نشان‌دهنده‌ی یک عمر تلاش خالصانه و جهاد مستمر است:

**سال ۱۳۵۹**: از طرف فدائیان اسلام، به آبادان اعزام شد و اولین جرقه‌های رشادتش را در آنجا روشن کرد.

**مرحله‌ی دوم**: از طرف بسیج، به همراه شهید رحمان صفری، به منطقه‌ی چنگوله اعزام شد و در آنجا نیز رشادت‌های بسیاری از خود نشان داد.

سپس به عضویت بسیج ویژه‌ی سپاه بابلسر درآمد و بعد از مدتی، **پاسدار رسمی** شد.

به **یگان حفاظت شخصیت** پیوست و مسئولیت محافظت از امام‌جمعه‌های بهنمیر، بابلسر و فریدونکنار را بر عهده گرفت و در کنار این وظیفه، همچنان به جبهه‌ها اعزام می‌شد.

مدتی در **یگان عملیات سپاه** انجام وظیفه کرد و تجربیات ارزشمندی کسب نمود.

چند سال به عنوان **فرمانده پایگاه بسیج روستای رودبست** منصوب شد و با همتی والا، آن پایگاه را به یکی از فعال‌ترین پایگاه‌های منطقه تبدیل کرد.

از ابتدای تشکیل بسیج محل، یکی از مؤسسان آن بود و تا روز شهادت، **عضو شورای پایگاه** باقی ماند.

در **مسجد و ورزش روستا** حضوری مؤثر و همیشگی داشت.


شهید اسماعیل صفری، با تمام وجودش ثابت کرد که می‌توان هم عاشق قرآن بود، هم ورزشکاری ماهر، هم پدری مهربان، هم محافظی امنیت‌بخش، هم فرمانده‌ای دلسوز و در نهایت، شهیدی سرافراز. او لباس سبز سپاهی را به قامت استوارش پوشید و با لیاقتی که داشت، شربت شهادت را نوشید و به آرزوی بزرگش رسید.

امروز، نه تنها خانواده و همرزمانش، بلکه همه‌ی کسانی که نامش را می‌شنوند، به وجودش افتخار می‌کنند و راهش را ادامه می‌دهند. روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد.