
خاطراتی از شهید رحمان صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید نظرعلی صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید رحمان صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید نظرعلی صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵وداعی که خبر از بازنگشتن داشت؛ به روایت خواهر شهید
خانم نرگس صفری، خواهر شهید، با چشمانی اشکبار و قلبی مالامال از اندوه، آخرین دیدار خود با برادرش را اینگونه روایت میکند:
«آخرین مرحلهای که اسماعیل قصد اعزام به جبهه را داشت، برای خداحافظی به خانهمان آمد. به محض اینکه نگاهش کردم، حال و هوای عجیبی در او دیدم. چهرهاش نورانیتر از همیشه بود، ولی در عین حال، سنگینی خاصی در نگاهش حس میکردم. دلم گفت که این بار، دیگر برنمیگردد. بعد از خداحافظی، رو به من کرد و با لحنی که التماس در آن نهفته بود، گفت: «خواهر، مواظب فرزندان من باش! همسرم را با مشکلات بعد از من تنها نگذار!»
انگار که میدانست این آخرین وداع است. من دلم میخواست بغلش کنم و نگذارم برود، ولی دیدم چقدر مصمم و راضی است. با قلبی شکسته گفتم: خداحافظ، ولی میدانستم که دیگر برنمیگردد. همان هم شد؛ رفت و به آرزوی دیرینهاش رسید و به درجهی رفیع شهادت نائل آمد.»


خواب اسماعیل حبیبی؛ رمزی از برتری شهید
اسماعیل حبیبی، از دوستان صمیمی شهید صفری، خاطرهای شگفتانگیز از عالم رویا تعریف میکند که شنیدنش، هر قلبی را به لرزه درمیآورد. میگوید:
«یک شب، در عالم خواب، شهید اسماعیل صفری را زیارت کردم. من و او کنار یک رودخانهی عریض و عمیق ایستاده بودیم که هیچ پلی برای عبور نداشت. شهید به من نگاه کرد و با آرامش و اطمینان کامل گفت: "از این رودخانه میپرم و تو هم پشت سر من بیا." او پرید و با مهارتی خارقالعاده، از آن سوی رودخانه عبور کرد. اما من هر چه در توان داشتم به کار گرفتم، نتوانستم از آن بپرم. شهید برگشت و با لبخندی که معنیدار بود، به من گفت: "تو نمیتوانی بپری..."»
این خواب، نشان از جایگاه والای شهید صفری و سبقت گرفتن او در رسیدن به قرب الهی داشت.
«شعبان عليپور» ـ همرزم آن روزهای اسماعيل ـ اينطور سخن ميراند:
«همه همت اسماعیل، جذب جوانان به انجام ورزش بود. حتّي در آخرين ديدار به من گفت: هيچوقت جوانان را رها نكنيد و آنها را هميشه با برنامههاي ورزشي و فرهنگي مشغول كنيد.»


از زبان برادر شهید؛ وفا، امانت و عشق به قرآن
برادر شهید، با افتخار و در عین حال، با بغضی که در گلویش گیر کرده بود، از ویژگیهای اخلاقیاش چنین گفت:
«اسماعیل از لحاظ وفای به عهد و تواضع و فروتنی، زبانزد خاص و عام بود. مخصوصاً در حفظ اسرار و امانتداری، آنقدر دقیق و کوشا بود که همه به او اعتماد کامل داشتند. تنها علاقهاش خواندن قرآن کریم با صوت و لحن زیبا بود. شبها را با ذکر دعا و نیایش میگذراند و گاهی آنقدر در مناجات غرق میشد که در بین نیایش، به خواب میرفت. ولی هیچوقت نماز شبش را ترک نمیکرد. جوانان همسن و سال خود را به نماز جماعت تشویق میکرد و در انجام واجبات و ترک محرمات، سرسختترین فرد بود. به ائمهی اطهار (ع) ارادت قلبی داشت و این عشق را در همهی ابعاد زندگیاش جاری کرده بود.»
خاطرهای ماندگار از فرزند شهید
فرزند شهید، با لبخندی که حسرت در آن موج میزد، خاطرهای شیرین و در عین حال تلخ از پدرش تعریف کرد:
«تنها خاطرهای که از پدرم همیشه در ذهنم مانده، وقتی است که پای پدرم شکسته بود، ولی باز هم با همان لباس سبز سپاهی، سوار موتور شده بود و من پشت سرش نشسته بودم. وقتی خواستیم وارد حیاط خانه بشویم، ترمز موتور ناگهان جواب نداد و با سرعت به داخل کانال کنار منزل افتادیم. من از ترس، چراغ خطر موتور را میکشیدم تا شاید بتوانم کمکی کرده باشم، ولی دستان کوچکم توانی نداشت. پدرم با آن پای شکسته، اول مرا از آب بیرون کشید و بعد با زحمت، خودش را نجات داد. هیچوقت شکایت نکرد و با همان لبخند همیشگیاش گفت: «پسرم، خدا رو شکر که هر دو سالمیم...»





