خاطراتی از شهید رحمان صفری

یدالله صفری
وصیت نامه شهید یدالله صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
اسماعیل صفری
خاطراتی از شهید اسماعیل صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
یدالله صفری
وصیت نامه شهید یدالله صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
اسماعیل صفری
خاطراتی از شهید اسماعیل صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
شهربانو صفری – خواهر شهید- می گوید: 

همسر شهید به ایشان می گفت: اگر رضایت بدهم که شما بروی، من با شش تا بچه چه کار کنم؟ شهید می گفت: سیده! تو ناراحت نباش، رضایت بده من بروم، اگر شهید شدم، اجرش نصف برای من و نصف برای تو.

شعبان علی پور- دوست شهید می گوید:

در یک رزمایش قرار شد که نیروهای مازندران به تمرین بپردازند و شهید رحمان هم در این مانور به شهادت برسند. با شروع عملیات مانوری که مثلاً شهید رحمان به شهادت می رسند، امدادگران می آیند ایشان را روی برانکارد می گذارند. به دلیل این که وزن شهید زیاد بود و جثه ی بزرگی داشت، بعد از چند قدم که امدادگران ایشان را حمل می کنند، به او می گویند: بیا پایین.

ایشان هم می گوید: وظیفه ی من شهید شدن بود و وظیفه ی شما حمل شهید، پس باید تا مقصد مرا برسانید که این حرکت باعث خنده ی دوستان شد.

فرزند شهید، با چشمانی خیس و قلبی مالامال از دلتنگی، آخرین دیدار با پدر را این‌گونه روایت می‌کند:

«من کلاس چهارم بودم که پدرم در جبهه‌ی مریوان حضور داشت. ماه‌ها بود که او را ندیده بودم و دلم به شدت برایش تنگ شده بود. یک روز که در مدرسه بودم، متوجه شدم پدرم از جبهه برگشته است. اجازه گرفتم و با شوقی وصف‌ناپذیر، دویدم به سمت خانه. پدرم را دیدم که روی صندلی نشسته بود و وقتی مرا دید، آغوشش را به سویم گشود. دویدم و خودم را در آغوش گرمش انداختم. مرا غرق بوسه کرد و من تمام خستگی ماه‌ها را در آن لحظه فراموش کردم. ای کاش آن اتفاق امروز هم تکرار می‌شد... ای کاش...»