خاطراتی از شهید یدالله صفری

نظرعلی صفری
خاطراتی از شهید نظرعلی صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
محمود قربانی
خاطراتی از شهید محمود قربانی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
نظرعلی صفری
خاطراتی از شهید نظرعلی صفری
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
محمود قربانی
خاطراتی از شهید محمود قربانی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خواهران شهید با صدایی پر از بغض تعریف می‌کنن:

«یدالله یه رسم عجیب و قشنگ داشت. هر وقت می‌خواست توی مراسم تشییع شهدا یا ختمشون شرکت کنه، هیچ وقت لباس مشکی نمی‌پوشید. می‌گفت شهدا که نمردن، زنده‌ان و غصه ندارن. برای همین همیشه یه پیراهن سفید و تمیز می‌پوشید و با این کارش به همه یادآوری می‌کرد که شهادت، عروسیِ عاشقانه‌ست. وقتی خبر شهادتش رو آوردن، همسرش سر کار بود. دل‌مون رو که خبر کردن، ما آروم‌آروم و با کلی احتیاط رفتیم پیشش و بهش گفتیم. اون روز، دنیا برای ما تیره شد. من و خواهرم رفتیم بابلسر؛ جلوی سپاه، انقدر جمعیت بود که فکر کردیم شهید جدیدی آورده‌ن. ولی وقتی رفتیم داخل و پیکر برادر خودمون رو دیدیم، دیگه طاقتمون تموم شد...»

همرزم شهید (راوی خاطره‌ی رودبست) می‌گه

«یه روز خبر شهادت طلبه‌ی شهید علی ابراهیمی به ما رسید. من و یدالله سوار ماشین شدیم و رفتیم روستای رودبست که توی مراسم هفتمش شرکت کنیم. غروب شده بود و وقتی رسیدیم، مراسم تموم شده بود. برگشتیم هفت‌تپه و چند روز بعد نیروها رو اعزام کردن به منطقه‌ی مهران. یدالله به عنوان بیسیم‌چی گردان رفت، ولی من موندم که کارای تعاون رو تموم کنم. چند روز بعد، من و شهید مریجی هم رفتیم مهران. بعد از عملیات و فتح مهران، نیروها اومدن عقبه. من رفتم گردان مسلم و اونجا بود که یدالله خبر شهادت اسماعیل رو بهم داد. اون شب تا صبح، همه با هم گریه کردیم و عزاداری. بعد از چند روز، من و یدالله مرخصی گرفتیم و رفتیم مراسم هفتم اسماعیل. از اول خط اجاکسر، مردم پیاده حرکت کرده بودن؛ حدود ۴ کیلومتر تا رودبست، همه با پای پیاده تشییع می‌کردن. ما هم که پیاده بودیم، به جمعیت پیوستیم تا رسیدیم به خونه‌ی شهید. بعد از مراسم و خاک‌سپاری، اسماعیل رو کنار همون شهید علی ابراهیمی دفن کردن. اون روز فهمیدم که یدالله چقدر به همرزمانش وفاداره؛ هیچوقت یادشون رو نمی‌ذاره و براشون احترام خاصی قائله.»

فرزند شهید تعریف می‌کنه:

«آخرین باری که پدرم می‌خواست از خونه بره جبهه، من کوچیک بودم ولی اون صحنه رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم. پدرم اون روز خیلی بی‌قرار بود. یه جورایی تو چشاش یه نگاه عجیب بود؛ انگار می‌دونست دیگه برنمی‌گرده. یادمه چندین بار کیف مسافرتی‌اش رو باز می‌کرد، وسایل رو جابه‌جا می‌کرد، دوباره می‌بست و باز نگاه‌ش می‌کرد. انگار با تک‌تک چیزاش خداحافظی می‌کرد. وقتی هم که رفت، هر چند قدم که برمی‌داشت، برمی‌گشت به خونه نگاه می‌کرد، به مادرم نگاه می‌کرد، به من و برادرام نگاه می‌کرد و با لبخند، دست تکون می‌داد. اون روز، من نمی‌دونستم که این آخرین خداحافظی‌ست، ولی دلم یه جور دیگه بود...»

«شعبان علي­پور» از نحوه شهادت هم‌رزمش، این‌گونه روایت می‌کند:

«برگه مرخصي را در شلمچه گرفت و به پادگان شهيد بهشتي اهواز آمد. آن­جا باخبر شد كه فاو در خطر سقوط است. بعد برگه مرخصي­اش را پاره كرد و به اتفاق هم‌رزمان خود، راهي منطقه عملياتي شد. اما بعد از دفاع جانانه، مورد اصابت تركش قرار گرفت و پس از انتقال به بيمارستان، به شهادت رسيد.»