
شهید علیجان ابراهیمی
مرداد ۲, ۱۴۰۵
خاطرات شهید نظرعلی صفری
مرداد ۶, ۱۴۰۵
شهید علیجان ابراهیمی
مرداد ۲, ۱۴۰۵
خاطرات شهید نظرعلی صفری
مرداد ۶, ۱۴۰۵طلبه شهید علی ابراهیمی؛ روایتی از تولدِ دعا، عشق به شهادت و نجاتِ معجزهآسا

تولد پس از انتظار و استجابت دعا در بارگاه امام رضا (ع)
پنج سال از زندگی مشترک پدر و مادر علی میگذشت، اما همچنان در آرزوی به آغوش کشیدن فرزندی بودند. دلهایشان برای داشتن یک نوزاد، لحظهشماری میکرد و شبهایشان با دعا و تضرع به درگاه الهی سپری میشد. تا اینکه تصمیم گرفتند برای درخواست حاجت، عازم بارگاه ملکوتی امام هشتم، حضرت علیبنموسیالرضا (ع) شوند. با دلی پر از امید و چشمانی خیس از اشک، در آستان مقدس آن امام رئوف، دست به دعا برداشتند و از خداوند متعال، فرزندی صالح و مؤمن خواستار شدند. امام رئوف نیز دعایشان را استجابت کرد و به زودی، ثمرهی این سفر معنوی، در وجود نوزادی نمایان شد.
در تاریخ هشتم مرداد ماه سال ۱۳۴۴، نوزادی در محلهی رودبست پا به عرصهی حیات گذاشت که پدر و مادر، به شکرانهی این نعمت بزرگ، نامش را «علی» نهادند؛ نامی که یادآور مولا و مقتدای اولین، حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود.
رشد در خانوادهای متدین و آشنایی با نماز و قرآن
علی در خانوادهای متدین و کشاورز رشد کرد. از همان دوران کودکی، با نماز و قرآن و اهل بیت (ع) آشنا شد و عشق به عبادت، در وجودش ریشه دوانید. به طوری که از هشت سالگی، نماز میخواند و در فراگیری قرآن، علاقهای فراوان نشان میداد. صدای دلنشینش در تلاوت قرآن، همه را تحت تأثیر قرار میداد و فضای خانه را با نور الهی روشن میکرد.
در دوران نوجوانی، شبها را بیشتر به خواندن نمازهای مستحبی و قرآن میگذراند و کمتر میخوابید. حتی بعضی شبها، بعد از خواندن نماز صبح، به خواب میرفت. عشق به عبادت و مناجات با خدا، چنان در وجودش ریشه دوانده بود که هیچگاه از آن دست نمیکشید.
تحصیلات ابتدایی و راهنمایی در دوران انقلاب
دورهی پنج سالهی ابتدایی را در مدرسهی شهید غفاری رودبست با موفقیت به پایان رساند. از آنجا که به درس خواندن علاقهی زیادی داشت، برای ادامهی تحصیل در مدرسهی امیرکبیر در شهرستان بابلسر ثبتنام کرد. دوران تحصیلی راهنماییاش، مصادف با ایام راهپیماییهای انقلاب اسلامی بود. علی نیز در راهپیماییها شرکت میکرد و با همان سن کم، در حد خودش پای به میدان مبارزه میگذاشت. حتی گاهی اوقات، اعلامیههای امام (ره) را در محلهها پخش میکرد و به روشنگری مردم میپرداخت.


هنرستان شهید قلیتبار و آغاز جنگ تحمیلی
پس از پایان دورهی تحصیلی راهنمایی، در هنرستان شهید قلیتبار ثبتنام کرد و مشغول به تحصیل شد. این دوره نیز همزمان با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود. علی تاب ماندن در پشت جبهه را نداشت؛ دلش در میدان نبرد بود و روح بلندش، آرامش را از او سلب کرده بود. ندای رهبر کبیر انقلاب که فرمودند «جنگ یک تکلیف است» را لبیک گفت و در ۱۶ سالگی، با شوری وصفناپذیر، عازم میدان نبرد شد.
آموزش نظامی و اولین اعزام به جبههی جنوب
علی پس از طی دورههای آموزشی، به منطقهی جنوب و به لشکر ۲۵ کربلا اعزام شد و به عنوان نیروی عملکننده با مسئولیت آرپیجیزن، در عملیاتها شرکت کرد. پس از عملیات و کسب تجربه و افتخار، به منزل برگشت و به کارهای تحصیلی خود رسیدگی کرد و در اوقات فراغت، به پدرش در کار کشاورزی کمک میکرد و همچنین به حرفهی جوشکاری میپرداخت.

عشق به شهادت و اعزام دوم به عنوان تخریبچی
اما علی که عاشق شهادت بود و روح بلندش تاب ماندن در این دنیای مادی را نداشت، دوباره تصمیم به رفتن گرفت. در مرحلهی دوم اعزام به جبهه، به لشکر ۲۵ کربلا پیوست و در گردان تخریب، به عنوان یک رزمندهی تخریبچی شرکت کرد. او با شجاعتی وصفناپذیر، در خط مقدم به انجام مأموریتهای خطرناک میپرداخت. پس از پایان مأموریت و اتمام عملیات، به وطن برگشت.
اما این بار، دوستان نزدیکش به شهادت رسیده بودند و علی به خاطر اینکه از قافلهی شهادت جا مانده بود، بسیار محزون و دلگیر شد. اشکهایش بیاختیار جاری میشد و با خداوند مناجات میکرد که چرا او نیز به آرزویش نرسیده است.
پس از بازگشت از منطقهی عملیاتی، پدر و مادرش که بسیار علاقهمند به تحصیل فرزندشان در علوم حوزوی بودند، علی را تشویق به ثبتنام در حوزهی علمیهی موسیبنجعفر (ع) مشهد مقدس نمودند. علی نیز به مدت ۷ ماه در حوزه مشغول تحصیل شد و در علوم دینی، به پیشرفتهای چشمگیری دست یافت. اما آنجا که دنبال گمشدهی خویش که همان شهادت بود میگشت، احساس میکرد که باید به جبهه برگردد. به همین منظور، تحصیل را رها کرد و دلیلش را اینگونه نوشت: «وظیفهی خود دانستهام که بر وظیفهی تبلیغ اسلام ناب محمدی، به انجام امورات محوله بپردازم.»
اعزام سوم و حضور در منطقهی مهران
مرحلهی سوم، به عنوان رزمنده به جبههی جنوب اعزام شد و در منطقهی مهران، به عنوان رزمندهی تخریبچی، مسئولیتهای سنگینی بر عهده داشت. او پس از یک مرخصی کوتاه، به اتفاق شهید اسماعیل صفری، به جبهه بازگشت و در سهراهی هفتتپه، شهید صفری از ماشین پیاده شد و علی به مقر گردان موسیبنجعفر (ع) مشهد رفت. شهید صفری نقل میکرد که وقتی اتوبوس حرکت کرد، شهید علی ابراهیمی سرش را از پنجرهی ماشین بیرون آورد و همهی همرزمان حاضر در جبهه را نام برد و گفت که سلام مرا به آنها برسانید.


شهادت در منطقهی عملیاتی مهران
در این ایام، نیروها برای جابجایی و آمادهسازی عملیات، به منطقه میرفتند. تخریبچیها نیز در خط مقدم، مشغول امورات عملیاتی بودند. سرانجام در منطقهی عملیاتی مهران، در تاریخ ۲۲ خرداد ماه سال ۱۳۶۵، در اثر اصابت ترکش توپ دشمن به سر مبارکش، علی به آرزوی دیرینهی خود رسید و به فیض عظمای شهادت نائل آمد. روح بلندش که سالها در جستجوی این لحظه بود، سرانجام به معبود خود پیوست.
اطلاعات پرونده شهید علی ابراهیمی
خاطرهی شگفتانگیز از عملیات رمضان؛ دو روز سرگردانی و نجات با کبوتران
یکی از شنیدنیترین خاطرات از شهید علی ابراهیمی، مربوط به عملیات رمضان در قسمت شمال غربی خرمشهر است. ایشان میفرمایند:
«در عملیات رمضان، در قسمت شمال غربی خرمشهر، در یک حسینیه حضور داشتیم و ضربات سنگین و خسارات نظامی زیادی به لشکر متجاوز عراق وارد کردیم. سپس به خط مقدم برگشتیم. بنده به اتفاق چند رزمنده دیگر از لشکر ۲۵ کربلا، راه خود را گم کردیم و در منطقهی جنگی سرگردان شدیم. در این میان، هیچگونه گلولهای رد و بدل نمیشد و ما مدت ۲ روز و ۲ شب به چپ و راست میرفتیم و به جایی نمیرسیدیم. هوا هم بسیار گرم بود و گرسنگی و تشنگی بر ما مسلط شده بود. نماز را با تیمم و در حال حرکت میخواندیم.
همگی در یک سنگر تانک نشسته بودیم و به یکی از بسیجیان گفتند که یک ظرف ۲۰ لیتری آب، در چند متر جلوتر است. ولی هیچیک از ما رمق نداشتیم که به آن آب برسیم. در نهایت، یک رزمنده اقدام به آوردن آب نمود، ولی در بازوهای ما آنقدر توان نبود که بتوانیم آب را بنوشیم. به هر صورت ممکن، آن آب را خوردیم.
در این گیرودار، یک جیپ نظامی عراقی با چند سرنشین به نزدیکی ما آمد و ما اقدام به تیراندازی کردیم. معلوم نبود که کجا را هدف گرفتیم و ماشین عراقی خیلی راحت جلوی چشم ما دور زد و برگشت! ما به همدیگر نگاه میکردیم و میخندیدیم.»
«در روز دوم بود که دو پرنده، به نظر ما کبوتر، بالای سر ما چند دور زدند و به سمتی حرکت کردند. یکی از رزمندهها صدا زد: "برادران! این دو کبوتر، سفیر نجات ما هستند! ما باید مسیر حرکت آنها را بگیریم تا نجات پیدا کنیم." نهایتاً همگی با نظر این رزمنده موافقت کردیم و به دنبال کبوتران راه افتادیم. بعد از مدتی، در جلوی خاکریزی، چند نفر مسلح را دیدیم. با تمام وجود صدا زدیم که "ما ایرانی هستیم! به طرف ما تیراندازی نکنید!" نیروهای رزمنده در خط متوجه ما شدند و به استقبال ما آمدند و از این طریق نجات یافتیم.»
این خاطره، نشان از الطاف پنهان الهی و عنایت اهل بیت (ع) به این رزمندگانِ عاشق دارد. کبوترانی که با حرکت خود، راه نجات را به آنها نشان دادند.































