
خاطراتی از شهید علیجان ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید رمضانعلی یوسفی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید علیجان ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید رمضانعلی یوسفی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵مادرشهید- می گوید : بسیار مهربان بود، دوست نداشت دیگران را به زحمت بیندازد . چنانکه ماه رمضان به خانه می آمد به خویشاوندان سرمیزد. درست ده دقیقه به افطار میرفت تا آنها برایش غذاهای آنچنانی درست نکنند و با همان غذایی که برای خودشان درست کردند، افطار کنند.


در انجام واجبات و ترک محرمات بسیار کوشا بود چنانکه خواهرشهید - هاجر می گوید : نمازهایش را به هیچ عنوان ترک نمی کرد و همیشه با وضو بود و هیچوقت غیبت نمی کرد ، اگر هم کسی غیبت می کرد ، علی لبخندی می زد و می گفت : «چرا حرف دیگران را می زنید، حرف خودمان باشد تا غیبت پیش نیاید.» نماز شب را همیشه می خواند. شب ها کمتر می خوابید و تا سحر بیدار بود.
عشق و علاقه ی زیادی به جبهه داشت. چنانکه بعد از 3 الی 4 بار به جبهه رفتن ما هرچه اصرار کردیم تا او را از رفتن منصرف کنیم ، قبول نمی کرد و به خاطر همین او را به حوزه علمیه مشهد فرستادیم تا هوای جبهه رفتن از سرش بیفتد. اما دیدیم که او از همان حوزه به جبهه اعزام شد. به ما می گفت : قبل از اینکه جبهه به ما محتاج باشد، ما به جبهه محتاج هستیم.


خاطرهی شگفتانگیز از عملیات رمضان؛ دو روز سرگردانی و نجات با کبوتران
یکی از شنیدنیترین خاطرات از شهید علی ابراهیمی، مربوط به عملیات رمضان در قسمت شمال غربی خرمشهر است. ایشان میفرمایند:
«در عملیات رمضان، در قسمت شمال غربی خرمشهر، در یک حسینیه حضور داشتیم و ضربات سنگین و خسارات نظامی زیادی به لشکر متجاوز عراق وارد کردیم. سپس به خط مقدم برگشتیم. بنده به اتفاق چند رزمنده دیگر از لشکر ۲۵ کربلا، راه خود را گم کردیم و در منطقهی جنگی سرگردان شدیم. در این میان، هیچگونه گلولهای رد و بدل نمیشد و ما مدت ۲ روز و ۲ شب به چپ و راست میرفتیم و به جایی نمیرسیدیم. هوا هم بسیار گرم بود و گرسنگی و تشنگی بر ما مسلط شده بود. نماز را با تیمم و در حال حرکت میخواندیم.
همگی در یک سنگر تانک نشسته بودیم و به یکی از بسیجیان گفتند که یک ظرف ۲۰ لیتری آب، در چند متر جلوتر است. ولی هیچیک از ما رمق نداشتیم که به آن آب برسیم. در نهایت، یک رزمنده اقدام به آوردن آب نمود، ولی در بازوهای ما آنقدر توان نبود که بتوانیم آب را بنوشیم. به هر صورت ممکن، آن آب را خوردیم.
در این گیرودار، یک جیپ نظامی عراقی با چند سرنشین به نزدیکی ما آمد و ما اقدام به تیراندازی کردیم. معلوم نبود که کجا را هدف گرفتیم و ماشین عراقی خیلی راحت جلوی چشم ما دور زد و برگشت! ما به همدیگر نگاه میکردیم و میخندیدیم.»




