خاطراتی از شهید رمضانعلی یوسفی

علی ابراهیمی
خاطراتی از طلبه شهید علی ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
نعمت الله عزیزی
خاطراتی از شهید نعمت الله عزیزی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
علی ابراهیمی
خاطراتی از طلبه شهید علی ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
نعمت الله عزیزی
خاطراتی از شهید نعمت الله عزیزی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطره دوست و دامادش، سیدسجادحسینی:

یک روز قبل از اعزام که رفته بودم به کارهایم برسم او را در مغازه ی مرغ فروشی شان دیدم که رو به روی خانه مان بود. پرسید: فردا می خواهی اعزام شوی؟ گفتم: من اصلاً نمی روم جبهه، چون می ترسیدم خانواده اش بفهمند و چیزی به من بگویند. خلاصه مجبور شدم واقعیت را به او بگویم بعد گفت: چند روز صبر کن تا امتحاناتم تمام شود. بعد با هم برویم. گفتم: نه! اگر با هم برویم و تو شهید شوی، من جواب خانواده ات را چه بدهم! من به خاطر جراحت ناشی از حضور در جبهه در مشهد بستری بودم که خبر شهادتش را برایم آوردند.

خاطره یکی از همرزمانش

خیلی شجاع بود. در حین عقب نشینی تلاش می کرد با دشمن درگیر شود تا دشمن عقب نرود. حتی زمانی هم که تیر خورد باز به جنگیدن ادامه می داد.