
خاطراتی از طلبه شهید علی ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید نعمت الله عزیزی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از طلبه شهید علی ابراهیمی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵
خاطراتی از شهید نعمت الله عزیزی
تیر ۲۵, ۱۴۰۵روایت پدر شهید
پدر شهید، حاج حسینعلی یوسفی، با چشمانی پر از اشک و قلبی لبریز از ایمان، ماجرای خواب عجیبی را روایت میکند که سالها قبل از تولد رمضانعلی، دیده بود. میگوید:
«پدر مرحومم، حسینجان، که مردی بسیار مؤمن و متدین بود، یک شب در عالم خواب، وجود مقدس امام زمان (عج) را زیارت کرد. در آن خواب، حضرت به پدرم فرمودند: "یکی از نوههای تو، از یاران من خواهد بود."»
پدرم که از این خواب شگفتزده و خوشحال شده بود، برای تعبیرش به محضر آیتالله حاجآقا روحانی رفت. ایشان بعد از شنیدن ماجرا، با نگاهی عمیق و پر از معنا به پدرم گفتند: «در آینده، خداوند به تو نوهای عطا میکند که در راه خدا به فیض شهادت نائل میگردد.»
و این پیشگویی، سالها بعد، در وجود رمضانعلی به حقیقت پیوست. او همان نوهای بود که قرار شد یارِ امام زمان (عج) شود و با شهادتِ خود، این وعدهی الهی را تحقق بخشد.


خاطرهای از برادر شهید؛ آخرین دیدار در چالوس
برادر شهید، با بغضی عمیق و قلبی مالامال از دلتنگی، آخرین دیدار با رمضانعلی را اینگونه روایت میکند:
«آخرین باری که او اعزام شده بود، من در چالوس سرباز بودم. آن روز، در میان جمعیت نیروهای اعزامی که از چالوس عازم جبهه میشدند، ناگهان چهرهی آشنایی را دیدم. باورم نمیشد، اما همین طور بود؛ برادر کوچکم، رمضانعلی، در میان آن جمع بود و داشت میرفت. او بدون اینکه به خانوادهاش بگوید، مخفیانه ثبتنام کرده بود و راهی جبهه میشد. دلم آشوب شد. هر چه اصرار کردم که به خانه برگردد و لااقل به مادر و پدر بگوید، قبول نکرد. با چشمانی مصمم و لبخندی پر از آرامش، به من نگاه کرد و گفت: "برادرم، من باید بروم. این راهی است که انتخاب کردهام." رفت و دیگر برنگشت... و دیگر هیچوقت او را ندیدم.»
خاطره دوست و دامادش، سیدسجادحسینی:
یک روز قبل از اعزام که رفته بودم به کارهایم برسم او را در مغازه ی مرغ فروشی شان دیدم که رو به روی خانه مان بود. پرسید: فردا می خواهی اعزام شوی؟ گفتم: من اصلاً نمی روم جبهه، چون می ترسیدم خانواده اش بفهمند و چیزی به من بگویند. خلاصه مجبور شدم واقعیت را به او بگویم بعد گفت: چند روز صبر کن تا امتحاناتم تمام شود. بعد با هم برویم. گفتم: نه! اگر با هم برویم و تو شهید شوی، من جواب خانواده ات را چه بدهم! من به خاطر جراحت ناشی از حضور در جبهه در مشهد بستری بودم که خبر شهادتش را برایم آوردند.


خاطره یکی از همرزمانش
خیلی شجاع بود. در حین عقب نشینی تلاش می کرد با دشمن درگیر شود تا دشمن عقب نرود. حتی زمانی هم که تیر خورد باز به جنگیدن ادامه می داد.




